✔ عـلـ[بابا]ــی
Caravanner and Camels, Mali by Brent Stirton
✔ عـلـ[بابا]ــی
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود ... اما یگانه بود و هیچ کم نداشت ... به جان منت پذیرم و حق گزارم ! (چنین گفت بامدادِ خسته.) ... ! [احمد شاملو - 29 آبان 1371]
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Ivanhoe Reservoir, Los Angeles by Gerd Ludwig
✔ عـلـ[بابا]ــی
مثل سیب سرخ قصه ها ... عشق را از میان، دو نیمه می کنیم ... نیمه ای از آن برای تو ،نیمه ی دگر برای من ... بعد، نیمه ها هم از میان، دو پاره می شوند ... پاره ای از آن برای روح ... پاره ی دگر برای تن ... ! [حسین منزوی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Thorung La Pass, Nepal by Helmut Zhang
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد / به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد / در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران / به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد / ... ! [مولانا]
✔ عـلـ[بابا]ــی
او چو در من مُرد ،ناگه هر چه بود ،در نگاهم حالتی دیگر گرفت ... گوئیا شب با دو دست سرد خویش ،روح بیتاب مرا در بر گرفت ... آه... آری... این منم... اما چه سود ،او که در من بود دیگر نیست نیست ... می خروشم زیر لب دیوانه وار ،او که در من بود آخر کیست؟ کیست؟ ... ! [فروغ فرخزاد]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Melbourne at Night Australia by Jin Choi
✔ عـلـ[بابا]ــی
Orphaned Koalas, Australia by Joel Sartore
✔ عـلـ[بابا]ــی
Seljalandsfoss, Iceland by Claudio Coppari
✔ عـلـ[بابا]ــی
Hike the Narrows, Utah by James W. Kay
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 3 ساعت و 37 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن