✔ عـلـ[بابا]ــی
تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکست ... و عهدی که هیچکس با آنها نبست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند ... و دل هایی که آنها را ندیدند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بی کفشی بهانه است ، پا برهنه هم می توان رسید ... چقدر دهان پارگی می خواهد این توجیه نانجیب ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست / در بند سر زلف نگاری بوده ست / این دسته که بر گردن او می بینی / دستی است که بر گردن یاری بوده ست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
فرهاد فراوان شده در دامن کوه ... شیرین شده کاروبار ، ازکندن کوه ... هرثانیه می شتابد از جانب دشت ... یک وصله ی ناجور دگر بر تن کوه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حال همه ما خوب است ... ملالي نيست جز گمشدن گاه گاه خيالي دور كه مردم به آن شادماني بي سبب گويند . با اين همه عمري اگر باقي بود سعي مي كنم طوري از كنار زندگي بگذرم كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد ... و نه اين دل ناماندگار بي درمان ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
كاش چون پرتو خورشيد بهار ... سحر از پنجره مي تابيدم ... از پس پرده لرزان حرير ... رنگ چشمان ترا مي ديدم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیوارها اگر چه متهم به ایجاد فاصله هستند ، اما این دستان دیوار ساز ما است که تبرئه می شوند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگریست ... جای گلایه نیست ! که این رسم دلبریست ... هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست ... تنها گناه آینهها زودباوریست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل می گیرد و می میرد و هیچ کس سراغی از آن نمی گیرد ، ادعای خدا پرستیمان دنیا را سیاه کرده ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم ، غرورمان را به بیش از ایمان باور داریم ... حتی بیش از عشق ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خدایا به خوبان عزت داده ای و به بدان ثروت ... نکند ما به تماشای جهان آمده ایم ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق از هر گل سرخی دلپذیرتر است ... اما خارهای آن قلب تو را عمیق تر از هر خاری سوراخ می کند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق ابدی است ... ممکن است چهره ظاهری عشق تغییر یابد ولی جوهره ی وجودی آن هرگز ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 13 ساعت و 55 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن