✔ عـلـ[بابا]ــی
پروانه صفت چشم به او دوخته بودم / وقتی که خبردار شدم سوخته بودم ... خاکستر جسمم به سر شمع فرو ریخت / این بود وفایی که من آموخته بودم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
و شب پنداشت من خوابم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به يارو ميگن چرا دور دهانت مگس جمع ميشه؟ ... ميگه : آخه لهجه ام شيرينه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نمیتونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام ... تو مث خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام ... از کی داری تو دور میشی ؟ از من که میمیرم برات ؟... ! از منی که دل ندارم برگی بیوفته سر راهت ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ز غدر فلک طعن خسان صعبتر است ... وز هر دو فراق غم رسان صعبتر است ... صعب است فراق یار دلبر لیکن ... محتاج شدن به ناکسان صعبتر است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هیچ كس زنده نیست ... همه مردند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خورخه لوئيس بورخس : کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را ... اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر ... و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند ... کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری ... باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد ... یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی ... یاد میگیری که خیلی میارزی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گرچه از فاصله ی ماه ز من دورتری / ولی انگاه همین جا و همین دور و بری / ماه می تابد و انگار تویی می خندی / باد می آید و انگار تویی می گذری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گر زانکه بدین شاهدی و شیرینی ... در خود نگری، بروز من بنشینی ... منگر به جمال خویشتن، ور نگری ... در آینه، هر چه بینی از خود بینی ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 1 ساعت و 36 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن