✔ عـلـ[بابا]ــی
ما و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم ... او به ظاهر گشت عاشق ، ما به معنا سوختیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آیا "گوستاو کلیمت" شهیر این نقاشی را با الهام از یک زن ایرانی ترسیم کرده است ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آیا ما مردمی هستیم مجذوبِ بَدلیات ، مفتونِ جعلیات و مسحورِ خرافات ؟ ... ! به سادگی هدف و خواسته را به « آرزو » بدَل می كنیم و در كوتاه زمان ، بر قامت آرزو جامه « خیال » می پوشانیم؟ ... ! آیا ما خیال پردازترین ملت دنیاییم ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می شود ای دوست آیا آن نگاهت را خرید ؟ یا برای آسمان ها روی ماهت را خرید ؟ ... من دلم لبریز از آشوب و زنگار و غم است ، می شود آیینه وش یه لحظه آهت را خرید ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتین که شما شاید هیچ گاه آنان را نمی دانستید. بله، همگی ما می دانیم که انیشتین این فرمول (e=mc2) را کشف کرد. اما واقعیت آن است که چیز های کمی در مورد زندگی خصوصیش می دانیم، خودتان را با این هشت مورد، شگفت زده کنید!
✔ عـلـ[بابا]ــی
چند جمع و تفریق دانشجویی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به نسیمی همة راه به هم میریزد / کی دل سنگ تو را آه به هم میریزد؟ / آه، یک روز همین آه تو را میگیرد / گاه یک کوه به یک کاه به هم میریزد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هیچکس تلخی لبخند مرا درک نکرد ... گریه های دل من پنهان است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نخ و سوزنات را بیاور... نذر کردهام... اینبار که آمدی... نگاهام را... به چشمهایت بدوزم ... ! ( شاهین جانپاک )
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب های من با بودنت لبریز نورند / سر مستی و شب زنده داری جفت و جورند ... رد تو روی لحظه هایم مانده اما / دیوار ها و فرش های خانه کورند ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 12 ساعت و 53 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن