✔ عـلـ[بابا]ــی
ای دیده پی بلای دل میپوئی ... در آب بلای دل، بلا میجوئی ... خواهی که به اشک دیده دل پاک کنی ... سودت ندهد که خون به خون میشوئی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چنان در قید مهرت پایبندم ... که گویی آهوی سردر کمندم // گهی بر درد بی درمان بگریم ... گهی برحال بی سامان بخندم // نه مجنونم که دل بردارم از دوست ... مده گر عاقلی بیهوده پندم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یادمان باشد ... با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنیم ... اندازه گیری می شویم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دی دیده به دل گفت که چرا پر خونی؟ ... ز آن سلسله زلف چرا مجنونی؟ ... من دیدهام از برای او پر خونم ... آخر تو ندیدهای، چرا پر خونی؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آلودهٔ دنیا جگرش ریش ترست ... آسودهترست هر که درویش ترست ... هر خر که برو زنگی و زنجیری هست ... چون به نگری بار برو بیش ترست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم ... سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم ... ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم . » موج ز خود رفته ای ، تیز خرامید و گفت : « هستم اگر می روم گرنروم نیستم . » (( محمد اقبال لاهوری ))
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود / جوینده ی عشق بی عدد خواهد بود / فردا که قیامت آشکارا گردد / هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اشکم ز رخ تو لاله رنگ آمده است ... پای دلم از دلت به سنگ آمده است ... آمد دل و در کنج دهانت بنشست ... مسکین چه کند ز غم به تنگ آمده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آفاق به پای آه ما فرسنگی است ... وز نالهٔ ما سپهر دود آهنگی است ... بر پای امید ماست هر جا خاری است ... بر شیشهٔ عمر ماست هر جا سنگی است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خوشبخت اگر خار بکارد / از بخت خوشش لاله و ریحانه در آید / بدبخت اگر مسجدی از آینه سازد / یا سقف فرو ریزد و یا قبله کج آید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هرچه را عقل به یک عمر به دست آورده است / دل به یک لحظه ی کوتاه بهم می ریزد / آه ، یک روز همین آه تو را می گیرد / گاه یک کوه به یک آه بهم می ریزد ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 5 ساعت و 33 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن