✔ عـلـ[بابا]ــی
پوستر اولین فیلم تاریخ سینمای ایران : آبی و رابی (1309) نخستین فیلم بلند داستانی صامت ایران به کارگردانی اوانس اوگانیانس است. این فیلم که ماجراهای کمدی دو مرد کوتاه و بلند قد است در روز جمعه 12دی 1309 ساعت دو بعد از ظهر در سینما مایاک به نمایش درآمد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
با خودت صادق باش و نگران آنچه دیگران درباره ات فکر می کنند نباش ... تعریفی را که آنها از تو دارند نپذیر ، خود ، خودت را تعریف کن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
افسوس ... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي مي کنيم ، آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد ... براي آنچه از دست رفته آه ه ه ه ه مي کشيم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوستی امتحان استخدامی داده بود، بعد چند وقت اومدن در خونشون تحقیقات. از مامانش پرسیدن پسرت نماز جمعه میره؟ گفت: آره به خدا، هرروز میره ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آیا میدانید که ... در بریتانیای قرن شانزدهم و هفدهم چون شاهان بر اساس سنت مسیحیت نمیتوانستند زنانشان را طلاق بدهند،به آنها تهمت خیانت زده و آنها را به دست تیغ جلاد می سپردند تا همسری جدید اختیار کنند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زن خوب تو تلویزیون ایران !!!؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
طاووس تیر خورده ی من غافلی هنوز !؟ دنبال دانه های اسیر گِلی هنوز !؟ باغ تو را به نام کلاغی سند زدند ... از خواب برنخیز که بی حاصلی هنوز ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 4 ساعت و 55 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن