دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
هزار جهد بکردم که سِرّ عشق بپوشــم / نبود بر سر آتش ميسرم کـه نجوشــم / به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم / شمايل تو بديدم نه صبر ماند و نه هــوشم ... !/
غمزه کز قوت حُسنت دو کمان ساخته است / پیش تیرت دو دل امروز نشان ساخته است / در حضور تو و رسوای دگر غمزه مرا / از اشارات دو ابرو ,دو زبان ساخته است ... !/
گل گفت مرا نرمی از خار چه میجویی / گفتم که در این سودا هشیار چه میجویی / گفتا که در این سودا دلدار تو کو بنما / گفتم نشدی بیدل دلدار چه میجویی ... !/
حتما شما هم وقتی صدای ضبط شده خودتان را می شنوید، فکر می کنید که اصلا شبیه به صدایتان نیست
ولی اطرافیانتان هیچ تفاوتی حس نمی کنند. نگران نباشید! مشکل از شما نیست.
همه ی انسان های روی زمین همین مشکل را دارند.
تا حالا با خودتان فکر کرده اید که چرا همچین اتفاقی می افتد؟
هر صدایی که ما می شنویم، در اصل موجی از هوای فشرده شده است.
گوش خارجی ما این امواج را می گیرد و از طریق سوراخ گوش به گوش میانی می فرستد.
امواج در گوش میانی تبدیل به ارتعاشات می شوند و به طرف گوش درونی می روند.
ارتعاشات در گوش درونی به پیام های عصبی تبدیل می شوند و به مغز فرستاده می شوند.
وقتی که تار های صوتی ما به لرزش درمی آیند و ما صحبت می کنیم،
امواج صوتی ما وارد گوش دیگران می شوند و آن ها صدای ما را می شنوند ولی برای خودمان قضیه کمی فرق دارد.
بدن ما پر از اندام ها و مایعات گوناگون است. وقتی که ما صحبت می کنیم علاوه بر امواج خارجی،
امواج دیگری هم به گوش ما می رسند.
لرزش های تار های صوتی از طریق مایعات و استخوان های بدن به گوش ما منتقل می شوند.
گوش درونی ما با این لرزش ها مانند سایر لرزش ها رفتار می کند.
آن ها را به پیام عصبی تبدیل می کند و به مغز می فرستد.
همین هم باعث می شود که ما نسبت به بقیه صدای متفاوتی بشنویم.
نمی توان گفت که کدام صدا واقعی است و کدام غیر واقعی.
در حقیقت هیچ کدام از این دو صدا بر دیگری برتری ندارند.
حالا به نظر شما اگر انسان هیچوقت صدایش را ضبط نمی کرد،
باز هم با این مشکل هم روبرو می شد؟
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 10 ساعت و 8 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن