دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم / که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمیدانم / گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم / ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمیدانم ... !/
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود / مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود / یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان / بحث سرّ عشق و ذکر حلقه عشاق بود ... !/
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست / هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست / ای مرغ سحر، تو صبح برخاستهای / ما خود همه شب نخفتهایم از غم دوست ... !/ [سعدی]
تويی تعبير خواب هر شب من / كه آخر سرزده ، می آيی از در / برای لحظه های نازك عشق / شدم در شعر خود آهسته پرپر / صدايت می زنم در زير باران / نگاهت می كنم با ديده ی تر ... !/
نثار مقدمت صد باغ و بستان
دلم شد قاصدك تا روز محشر
...
تويي تعبير خواب هر شب من
كه آخر سرزده ، مي آيي از در
...
گلاب ناب و عنبر ، دسته ي عود
تو مي آيي به دستت يك كبوتر
...
براي لحظه هاي نازك عشق
شدم در شعر خود آهسته پرپر
...
صدايت مي زنم در زير باران
نگاهت مي كنم با ديده ي تر
...
دل دريايي ات را مي نوازم
كنار ساحل فرداي بهتر...
...
سه شب بيداري و شمعي فروزان
طلوع روشن يك روز ديگر...
...
دلم گم مي شود در كوچه ي عشق
و پيدا مي شود در پيچ آخر !
...
تو را مي خوانم و يك بوسه ي داغ
كه مي بخشي به دست و صورت و سر
...
فراوان مي شوم از شور مستي
ولي در انتظار جام ديگر...
...
به پايان مي رسد اين شعر من نيز
كمي انديشه كن در بيت آخر!
...
"چو اين دستم برايت مي نويسد
حسادت مي كند آن دست ديگر" !!...
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 13 ساعت و 26 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن