دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
دگر از وحشت مردابِ خودم دلگيرم / بخدا منتظر فرصت يك تغييرم / من اگه بركه صفت ماندم و دريا نشدم / چه كنم ؛ بسته تقديرم و بي تقصيرم / مگذاريد دگر برسر راهم تله اي / من خودم ، بي تله در دام خودم زنجيرم ... !/
/ ای دل اگر دم زنی از سِرّ عشق ... جای تو جز آتش و جز دار نیست / کعبهٔ جانان اگرت آرزوست ... در گذر از خود ره بسیار نیست / پردهٔ پندار بسوز و بدانک ... در دو جهانت به ازین کار نیست / ... !/ [عطار]
سهم من کجاست؟ کجا بایدقدم بگذارم که کسی را له نکنم؟ ... سهم من کجاست؟! کجا باید دل ببندم که دیرنکرده باشم ... سهم من کجاست؟!! مگر دیگرستاره ای باقی مانده است که سهم شبهای تاریک من باشد ... کجای این زمین خاکی کوله بارم راپایین بگذارم که توقف ممنوع نداشته باشد؟ ... بگو ... بگو ... کجا خستگی هایم را به درکنم که کسی نگوید: ببخشید ؛ اینجا جای من است ... !/
جايي که شمع رخشان ناگاه بر فروزند / پروانه چون نسوزد کش سوختن يقين است / گر سِرّ عشق خواهی از کفر و دين گذر کن / کانجا که عشق آمد چه جای کفر و دين است ... !/
باز باران از ابر چشمم بارید ... و خیس شد خاطره ها ... مرحبا بر دل ابری خودم ! .../ هر کجا هستی باش ... آسمانت آبی ... و تمام دلت از غصه دنیا خالی / ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 8 ساعت و 7 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن