✔ عـلـ[بابا]ــی
دریا ... بقچه ای است که ... هوا زیر بغل می زند و به آفتاب می سپارد ... تا ما فراموش کرده و ابرش بنامیم ... [محمد شمس لنگرودی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
New South Wales, Australia by Elvir Dugum
✔ عـلـ[بابا]ــی
Arctic Fox by Haukur Sigurdsson
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه خوباست ... انسان ، حرفهایش را ... نگفته میفهمد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Seljalandsfoss Iceland Photograph by Giedre Lesmaityte
✔ عـلـ[بابا]ــی
یه شب مهتاب ... ! [شاملو]
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما همیشه ... یا جای درست بودیم ،در زمان غلط ... یا جای غلط بودیم ،در زمان درست ... و همیشه ؛ همبنگونه ، یکدیگر را از دست دادهایم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Hammersmith Bridge by Peter Wallace
✔ عـلـ[بابا]ــی
سحرم دولت بیدار به بالین آمد / گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد / قدحی درکِش و سرخوش به تماشا بخرام / تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد / ... ! [حافظ - خط زیبای استاد پناهی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 19 ساعت و 12 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن