✔ عـلـ[بابا]ــی
داده ام جان رونما تا روی جانان دیده ام / گرچه دشوار است دیدارش من آسان دیده ام / خار می آید گل و سنبل بچشمم از دمی / کان رخ گلگون و آن زلف پریشان دیده ام / کی شود یارب شب وصل آیدومن باحبیب / باز گویم آنچه در ایام هجران دیده ام / دل ز زلفش بر نمیگیرم من ای زاهد برو / گر تو آنرا کفر دیدستی من ایمان دیده ام / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا در ره مقصود به تـــشویق نیفتی / از قافله بـاید که پس و پـیش نــیفتی / آزاد توانـــی شـــدن از دام دوگیتـی / زنهار به دام هـــوس خــویش نیفتی / افتادنت از بــام فلــــــک غصـه ندارد / هشـــدار ز بام دل درویــش نـیفتی / از سر بنه اندیشه بــد تا بـه مکافات / در دام حـــریفان بـد انـدیش نیفتی / بگذر ز کم و بیش که میـزان قناعـت / این است که در فکر کم و بیش نیفتی / بیگانه گزندت نرساند به حـــذر باش /در زحمت بیگانــگی از خـویش نیفتی / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما کار به تسبیح و به زُنار نداریم ... جز عشق دگر مذهب و کردار نداریم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تصویر عهد نامه "فین کن اشتاین" ... منعقده بین امپراطوری فرانسه و حکومت قاجار ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بازباران با ترانه ... میخورد بر بام خانه ... یادم آرد کربلا را ،دشت پر شور و بلا را ... گردش یک ظهر غمگین ،گرم و خونین ... لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزهها ... با صدای گریههای کودکانه ... وندرین صحرای سوزان ،میدود طفلی سه ساله ... پُر زناله,دل شکسته,پای خسته ... باز باران با ترانه … !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سایهها و آرزوها ... ! (7)
✔ عـلـ[بابا]ــی
سایهها و آرزوها ... ! (6)
✔ عـلـ[بابا]ــی
سایهها و آرزوها ... ! (5)
✔ عـلـ[بابا]ــی
سایهها و آرزوها ... ! (4)
✔ عـلـ[بابا]ــی
سایهها و آرزوها ... ! (3)
✔ عـلـ[بابا]ــی
سایهها و آرزوها ... ! (2)
✔ عـلـ[بابا]ــی
سایهها و آرزوها ... ! (1)
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل من اینجا نیست، دل من پر دور است ... بسترش پیدا نیست، افقش مستور است ... قلب من پر شور است هر صدای بغضی، هر نگاه غمبار؛ زخمه بر تار دل من زدن است ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 6 ساعت و 18 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن