✔ عـلـ[بابا]ــی
در نگاهت همه ی مهربانی هاست ... قاصدی که زندگی را خبر می دهد ... و در سکوتت همه ی صداها ... فریادی که بودن را تجربه می کند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف به رفیقش می گه من یه تمساح پیدا کردم چیکارش کنم؟ میگه ببرش باغ وحش. فردا رفقیش می گه بردیش؟ می گه: آره. تازه امشب هم می خوام ببرمش سینما ... ! ( آوانگارد )
✔ عـلـ[بابا]ــی
به طرف میگن: از مسافرت چی آوردی؟ میگه: تشریف ... ! ( خود شیفتگی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
به طرف میگن این خیابون کجا میره ؟ میگه من 40 ساله تو این خیابون زندگی میکنم تا حالا ندیدم جایی بره ... ! ( جهان بینی شخصی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف از تاکسی پیاده می شه درو محکم می بنده و میگه پدر سگ خودتی . راننده میگه من که چیزی نگفتم. طرف می گه بعدا که میگی ... ! ( قصاص قبل از جنایت )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف رو برق می گیره مامانش می گه ... ننه جون ولش نکن همین بود که باباتو کشت ... ! ( توهم توطئه )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف عاشق می شه روی در خونشون تابلو می زنه ... بزودی در این مکان عروسی برگزار می شود ... ! ( خوش خیالی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای آسمان ... گفتم ببار ... ! اما نه آنقدر که خانه خرابم کنی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف میره استادیوم، جای اینکه فوتبال نگاه کنه مرتب سمت راست و چپ بالای سرش رو با تعجب نگاه می کرده ! بهش میگن: چرا فوتبال نگاه نمیکنی؟ میگه: دنبال کلمه زنده میگردم ... ! ( عدم تطابق )
✔ عـلـ[بابا]ــی
به طرف می گن شما ای میل دارین؟ می گه نه خیلی ممنون. من تازه غذا خوردم نوش جان ... ! ( اعتماد بنفس )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف میره تو خیابون می بینه نوشته: سیو همان سیب است ... میگه: دروغ میگن پدر سگا ! خودم خوردم صابون بود ... ! ( اعنماد بی جا )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف داشته کباب درست می کرده می بینه یه گربه داره نگاه می کنه داد می زنه : آی بلال شیر بلاله ... ! ( خود فریبی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف رفته بود زیارت امام رضا. بعد از زیارت دستش را برای احترام روی سینه اش گذاشت و عقب عقب آمد بیرون. یه دفعه دید که خورده به یه چیزی. نگاه کرد، دید که یه تابلو است و روش نوشته: تهران 5 کیلومتر ... ! ( افراط )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف میره کله پاچه فروشی، طباخ بهش میگه: قربون چشم بگذارم؟ ... میگه: نه آقا ! حداقل صبر کن من برم قایم شم ... ! ( کودک درون )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف تو آینه عکس خودشو می بینه بعد می گه: ا... این چه آشناست ! بعد از یه ساعت فکر کردن داد می زنه: فهمیدم... این همون کره خریه که امروز تو آرایشگاه یک ساعت زل زده بود به من ... ! ( خود شناسی )
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 1 ساعت و 51 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن