✔ عـلـ[بابا]ــی
عده ای مثل قرص جوشانند ، در لیوان آب که بیندازیشان طوری غلیان کرده و کف می کنند که سر می روند ، اما کافی است کمی صبر کنی بعد می بینی که از نصف لیوان هم کمترند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خداوندا ، دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها ... یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان ، یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد ... ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو ... "کر" ترین معشوق این دنیایی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هی می نویسم هی پاک می کنم ... این یعنی تو گم شده ای ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می خواهم چشم هایم را ببندم و صدای باران را حفظ کنم ... تو همیشه بهترین بهانه ای برای غزل،برای باران،برای من ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل کز طواف کعبه کويت وقوف يافت / از شوق آن حريم ندارد سر حجاز ... هر دم به خون ديده چه حاجت وضو چو نيست / بي طاق ابروي تو نماز مرا جواز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز / عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز ... فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل / ببريده اند بر قد سروت قبای ناز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
صورت برداری از اسباب جهان چه طول کشید،کتاب های قطوری از اسامی موجود انباشته شد،به خانه من رسیدند ... بوریایی بود،تو در یک شولا روی بوریا و زیر یک شمد آرمیده بودی،نوشتند عاشق در خواب بود و معشوقه نگاهش می کرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پشت گرفتگی این مِه ... تصویر مبهم دستهایی ست که ... هنوز به مهربانی شان ایمان دارم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چسب زخم هم نمی خواهم ... بعضی زخم ها را باید به حال خودشان گذاشت ... شاید خودشان خوب شوند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نمیشه غصه ما رو، یه لحظه تنها بذاره ... نمیشه این قافله، ما رو تو خواب جا بذاره ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق را میتوان بدون کلمه بیان کرد ... و چه سر پرحرفی دارد فریب ... که میخواهد آسمان را به ریسمان ببافد تا از عشق سخن بگوید ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 2 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن