✔ عـلـ[بابا]ــی
در وفات دختري فقير از سرما : سيد اشرف الدين حسيني* (نسيم شمال) ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای غم تو که هستی از کجا می آیی ؟ هر دم به هوای دل ما می آیی ... باز آی و قدم به روی چشمم بگذار ، چون اشک به چشمم آشنا می آیی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لااقل نگاهی به پشت سرت کن ، شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد می زند ... کسی که هیچ وقت او را ندیده ای ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفته بودی فردا ، پشت این پنجره ها ، غنچه ای می روید ، و کسی می آید ، روشنی می آرد ... دیرگاهیست که من ، پشت این پنجره ها منتظرم ، ولی اینجا حتی ، رد پایی هم نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پیرزنی را گفتند به یمن صد سالگیت تورا به مکه فرستیم یا شوهرت دهیم؟ ... بگفت: ننه مکه که فرار نمیکنه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفتا : ز که نالیم که از ماست که بر ماست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
«بچه های نسل بعد دیگه جغرافیاشونو باید توی تاریخ بخونن» : مثل [!] ، گاو خونی،زاینده رود ،چیچست ... بقیه رو شما بگین ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عاشق همه سال مست و رسوا بادا ... دیوانه و شوریده و شیدا بادا ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در من ترانه های قشنگی نشسته اند ، انگار که از نشستن بیهوده خسته اند ... انگار سالهای زیادی ست ، امید خود را به این ترانه بسته اند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به روی گونه تابیدی و رفتی ... مرا با عشق سنجیدی و رفتی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کسانی که حرفی میزنند و دیدگاهشان را غیر فعال میکنند یعنی : "همین که من میگویم" و "هیچ نظری را نمی پذیرم" ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند ... دلم برای کسی تنگ است ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 1 ساعت و 53 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن