✔ عـلـ[بابا]ــی
خبر بارداری بیانسه رکورد توییتر را شکست ! در هر ثانیه 8868 بار توییت شد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
احساس سورئال ... ! : تنها، ناراحت؛ احساس عجیب جورابِ گلوله شدهٔ کنار اتاق ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلتنگیهای آدمی را باد ترانهیی میخواند، رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد، و هر دانهی برفی به اشکی نریخته میماند. سکوت سرشار از سخنان ناگفته است؛ از حرکات ناکرده، اعتراف به عشقهای نهان ، و شگفتیهای به زبان نیامده، دراین سکوت حقیقت ما نهفته است؛ حقیقت تو و من ... ! "مارگوت بیکل" ترجمه احمدشاملو
✔ عـلـ[بابا]ــی
پشتِ این پنجره شب دارد، میلرزد و زمین دارد باز میماند از چرخش ... پشت این پنجره یک نامعلوم نگرانِ من و توست ... ! شعری از شمس لنگرودی از مجموعهی "نتهایی برای بلبل چوبی"
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر كف / بهاميد آنكه روزي به شكار خواهي آمد ... كششي كه عشق دارد، نگذاردت بدينسان / بهجنازه گر نيايي، به مزار خواهي آمد... ! بهيك آمدن ربودي، دل و دين و جان خسرو / چه شود اگر بدينسان دو سه بار خواهي آمد ... ! "امير خسرو دهلوي"
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر حکمت موجب آن نشود که به (( زیبائی )) عشق بورزیم و بکوشیم که زیبائی بهتر و والاتری از زیبائی طبیعت بیافرینیم به چه درد می خورد ؟ حکمت وسیله است و زیبائی جسم و روح غایت ..... هنر بی دانش درویش است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دستي كه به دست من بپيوندد، نيست / صبحي كه به روي ظلمتم خندد، نيست / زنجير، فراوانِ فراوان، اما / چيزي كه مرا به زندگي بندد، نيست ... ! "حسين منزوي"
✔ عـلـ[بابا]ــی
با دلِ خونین، لبِ خندان بیاور همچو جام ... نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خبرت خرابتر كرد جراحتِ جدايي / چو خيالِ آبِ روشن كه به تشنگان نمايي ... بشدي و دل ببردي و به دستِ غم سپردي / شب و روز در خيالي و ندانمت كجايي ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حکایتی از فیه مافیه : حق تعالی میفرماید که ای بندهی من، حاجت تو را در حالت دعا و ناله زود برآوردمی، اما در اجابت جهت آن تاخیر میافتد تا بسیار بنالی که آواز و نالهی تو مرا خوش میآید. مثلن دو گدا بر در شخصی آمدند؛ یکی مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم مبغوض است. خداوند خانه گوید به غلام که زود، بیتاخیر، به آن مبغوض پاره نان بده تا از در ما زود آواره شود؛ و آن دیگر را که محبوب است وعده دهد که هنوز نان نپختهاند،صبر کن تا نان برسد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
با درد بساز، چون دواي تو منم / در كس منگر كه آشناي تو منم /گر كشته شدي، مگو كه من كشته شدم / شكرانه بده كه خونبهای تو منم ... ! مولوی (دیوان شمس)
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه گویند که تو عاشق اویی , گرچه دانم همه کس عاشق اویند ... لیک می ترسم ، یا رب ! نکند راست بگویند . . . !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 2 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن