دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
دست از طلب ندارم تا کام من برآید / یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید / بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر / کز آتش درونم دود از کفن برآید ... !/ [حافظ]
این عشق، چه عشق است؟ ندانیم که چون است / عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است / فرزانه چه دریابد و دیوانه چه داند؟ / از مستی این باده که هر روز فزون است ... !/ [سایه]
آموزگار نیستم تا عشق را به تو بیاموزم ... ماهیان نیازی به آموزگار ندارند تا شنا کنند ... پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند تا به پرواز در آیند ... شنا کن به تنهایی، پرواز کن به تنهایی ... عشق را دفتری نیست ... بزرگترین عاشقان دنیا خواندن نمی دانستند ... !/ [" نزار قبانی"]
"آدمیـزاد" باید این شانس را داشته باشد که ... در مسیر پیچدرپیچ و پُر چاله چولهی زندگیاش ... با "آدمهایی" آشنا شود که فارغ از سن و سال و تحصیل و قد و بالا و طول و عرض و جنسیتِ زنانه و مردانه ... ژرف و عمیق باشند و بوی خوب آشنایی بدهند ... !/ [کیوان ارزاقی]
اما تو بگو «دوستی» ما به چه قیمت؟ / امروز به این قیمت، فردا به چه قیمت؟ / یك عمر جدایی به هوای نفسی وصل / گیرم كه جوان گشت زلیخا به چه قیمت؟ / مقصود اگر از دیدن دنیا فقط این بود / دیدیم، ولی دیدن دنیا به چه قیمت؟ ... !/
چه اشتباه فاحشی ست که ... همگان می پندارند از میان دو رقیب، آن که به هر ترتیب به وصال رسیده ... همیشه خوشبخت تر از آن دیگری ست ... !/ [بعد از عشق / فریده گلبو]
به دندان رخنه در پولاد کردن / به ناخن راه در خارا بریدن / فرو رفتن به آتشدان نگونسار / به پلک دیده آتش باره چیدن / به فرق سر نهادن صد شتر بار / ز مشرق جانب مغرب دویدن / بسی بر ( جامی ) آسان تر نماید / ز بار منت دونان کشیدن ... !/ [عبدالرحمن جامی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 10 ساعت و 23 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن