✔ عـلـ[بابا]ــی
و اشک حلقه میزند در چشمانم ... از مفهوم این شعرها ... [که هرگز برایت ننوشتم] ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیگر زمان زلف پریشان گذشته است / تاریخ مصرف دل انسان گذشته است / در عصــر مــا فجیـــع تــر از طرح تیــــــر و قلب / عکس گلوله ای است که از نان گذشته است / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
انگار ... خوشبختی هایم را با عجله در سرنوشتم نوشته بودند ... [بــد خـــط بود و ناخوانا] ... چراکه روزگار ... نتوانست آنها را بخواند ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
در این شب سیاهم ،گم گشت راه مقصود ... از گوشهای برون آی، ای «کوکب هدایت» ... ! [حافظ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جدا / گر بدان شادی که دور از تو بمیرم , مرحبا / دل ز غم رنجور و تو فارغ ازو وز حال ما / بازپرس آخر که: چون شد حال آن بیمار ما؟ / ! .../
✔ عـلـ[بابا]ــی
آهو نمیشوی به این جست و خیز ؛ گوسفند ... ! [مونولوگ به یادماندنی انتظامی بزرگ در «حاجی واشنگتن»]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Mount Pirchiriano (Italy) by Stefano De Rosa
✔ عـلـ[بابا]ــی
مشرب پروانه دارم در طریق دوستی ... شاد می گردم چراغ هر که روشن می شود ... ! [قابل توجه آنهایی که با چراغ خاموش اینجا حضور دارند]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Elliston, Newfoundland by Ryan Barry
✔ عـلـ[بابا]ــی
گاهی خودمان را انسان خیلی خوبی می دانیم ، خیلی بهتر و برتر از انسانهایی که بد می پنداریمشان ؛ ولی ... وقتی که خوب نگاه میکنیم و حسابرسی می کنیم می بینیم ... صد کار بد انجام داده ایم که یکی اش را هم بدها انجام نداده اند ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 14 ساعت و 31 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن