✔ عـلـ[بابا]ــی
می سوزم و عطر یادهای تو را می دهم ... عطر بال پرنده ای تازه سال ... که به اشتیاق قوس قزح پرگرفت و به خانه ی خود برنگشت ... ! [محمد شمس لنگرودی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
“دنیا ” ، بازیهایت را سرم در آوردی … گرفتنیها را گرفتی … دادنیها را ” ندادی “… حسرتها را کاشتی … زخمها را زدی … دیگر بس است … چیزی نمانده … بگذار آسوده بخوابم امشب … !
✔ عـلـ[بابا]ــی
و تو در نهایت ... در چشمــان کَسی اســـــــیر میشوی که ... یا تو را درک خواهــــــــد کرد ... و یا ... ترک ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
Woman With Parasol, Australia by Helen Dittrich
✔ عـلـ[بابا]ــی
Zebra and Cloud, South Africa by Dmitry Gorilovskiy
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای کاش ... گذر زمان در دستم بود ... تا لحظه های با تــو بودن را ... آنقدر طولانـــی میکردم که ... برای بـی تو بودن ... وقتی نمی ماند ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
Black-Browed Albatrosses, South Georgia by Marius Coetzee
✔ عـلـ[بابا]ــی
من آن نیَم که حلال از حرام نشناسم ... شراب «با تو» حلال است و آب «بی تو» حرام ! .../ [سعدی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
Bird Hunter, Pakistan by Randy Olson
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 5 ساعت و 11 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن