دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
کم کم ... از پنجره کنار می روم ... و دلم، تهی می شود ... از خیابان هایی که سال ها ... مرا، به تو نرسانده اند ... کم کم ... پُر می شوم از قاب ِ عکس دیوار ها ... بر دیوار... !/ [یاور مهدی پور]
عظیم نیشابوری، از شاعران نیشابور در عهد صفوى است.
وى مثنوى «فوز عظیم»را در قندهار بعد از مرگ پدرش (1064 ق) در نعت پیامبر (ص)
و ستایش امیرالمؤمنین و ائمه اطهار (ع) سروده و در مقدمهى آن شاهعباس دوم
و میرزا سعدالدین راقم، وزیر خراسان، را مدح گفته است.
از دیگر آثار او:
منظومهى «گفت و گفتمش»؛
«دیوان» شعر را می توان نام برد.
یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم / محتاج برادران و خویشان نشوم / بی منت خلق، خود مرا روزی دِه / تا از درِ تو، بر در ایشان نشوم ... !/ [ابوسعید ابوالخیر]
تو جان منی، بی تو و بی جان چه توان کرد؟ / تو چشم منی، بی تو به بستان چه توان کرد؟ / جز سوختن و ساختن و جامه دریدن / پیداست که با آتش پنهان چه توان کرد / گویند که عاقل نکشد بار غم "عشق" / ای وای ، که با مردم نادان چه توان کرد؟ ... !/ [عماد خراسانی]
هوای چشم های من کمی تا قسمتی ابریست / ولی چندی است از بارانِ بارآور نشانی نیست / نمی دانم برایت از کدامین درد بنویسم ؟ / فقط این را بدان این جا نفس ها هم زمستانیست / چرا پرسیدهای کی این چنین کرده پریشانش ؟ / مگر تو خود نمی دانی فراسوی خیالم کیست ؟ ... !/ [علیمحمد محمدی]
درست نمی دانم ! ولی ... می گویند: حوا بود که سیب را تعارف کرد! و چرا آدم خورد ؟ ... ساده نبود ... عاشق بود ... نمی دانم ! اما ... حوا برایش با ارزش بود ... باارزش تر از "بهشتی" که میگویند "مفت" از دست داد ... !/
شعر چيزی نيست ... لحنِ گفتن "دوستت میدارم" است ... من ... لال و كور و فلج و بیدست و پا شوم اگر ... شعر نتوانم گفت شايد ... اما ... دوستت خواهم داشت حتما ... !/ [علیرضا روشن]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 11 ساعت و 50 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن