دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
من از تو پُر شده ام در جهان خالی عشق / چنانکه برکۀ آیینه، از زلالی عشق / یقین گمشده ام، آه ... ای گمان زلال / درآ در آینه ام از درِ خیالی عشق ... !/ [شیون فومنی]
نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است / نفس نمی کشم ، این آه از پی آه است / در آسمان خبری از ستارهی من نیست / که هر چه بخت بلند است ، عمر کوتاه است ... !/ [فاضل نظری]
روی زرد و لرزشت را از که پنهان میکنی؟ / نقطه ضعف برگها را باد پیدا میکند / دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیشتر / پشت عاشق را همین آزارها تا میکند ... !/
همچو فرهاد بوَد کوه کنی، پیشهی ما / کوه ما سینهی ما، ناخن ما تیشهی ما / شور شیرین ز بس آراست ره جلوه گری / همه فرهاد تراود ز رگ و ریشهی ما ... !/ [ادیب نیشابوری]
در راه خدا دو كعبه آمد حاصل / یک كعبه ی صورت است و یک كعبه ی دل / تا بتوانى زیارت دل ها كن / كافزون ز هزار كعبه آمد یک دل ... !/ [خواجه عبدالله انصاری / خط زیبای اکبر صابونچی راد]
گفتم: از من مطلب دیدۀ گریان تر از این / دلِ غمگین تر و خونین تر و ویران تر از این / گفت: هر چند دلت خانه به دوش است ولی / دوست دارم که شود بی سروسامان تر از این ... !/
حق به دست دل من بود که در معبد عشق / سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی / در فروبند که چون «سایه» در این خلوت غم / با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 11 ساعت و 50 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن