دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
دلم تنگ است ... مثل لباس سالهای دبستانم ... مثلِ سالهای مأموریتهای طولانیِ پدر ... که نمیفهمیدم وقتی میگویند کسی دور است، یعنی چقدر دور است ... !/ [لیلا کردبچه]
در این زمانه که احساس را مجالی نیست / دگر برای سرودن که ذوق و حالی نیست / عزیز دل تو بیاسا که من خموش شدم / دگر برای سرودن مرا مجالی نیست ... !/ ["م.ر.باران"]
هرکسي تواند برد دل به مکر و افسونی / آنچه مشکل است اما ، دلبري نه ، دلداری است / من کجا توانم بود جز به ياد تو ؟ وقتی / خاطرات تو چون خون ، در رگان من جاری است ... !/ [حسین منزوی]
هرگز دلـم برای کـم وبیش غـم نداشـت / آری نداشت غم که غم بیش و کم نداشت / در دفـتر زمـانه فـتـد نامـش از قـلـم / هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت ... !/ [محمد فرخی یزدی]
دیریست از خود، از خدا، از خلق دورم ... با اینهمه در عین بیتابی صبورم ... از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد ... همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم ... در حسرت پرواز با مرغابیانم ... چون سنگپشتی پیر در لاکم صبورم ... !/ [قیصر امین پور]
بخواه تا غزلی با، ردیف درد بگویم / زمانه با دل تنگم، هر آنچه كرد بگویم / بخواه تا كه ببندم در دروغ به رویت / تمام حرف دلم را برای مرد بگویم ... !/ [امیر عاملی قزوینی]
ندیده بودمت و پلک ها، روزم را خراشیده بودند ... چشمم بُهت و خون و تاریکی ست ... و اکنون که عطر ِ تو غروب را از جمعه کاسته است ... بگو چگونه بی پنجره ... ماه را بجویم؟ ... !/ [یاور مهدی پور]
"زندگی کردن من مردن تدریجی بود" / آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم / شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشی در دلش افکندم و آبش کردم ... !/ [شاعر دهان دوخته - مرحوم محمد فرخی یزدی]
هم نفس، هـر نفسم از نفست جا مانده / اين نفـس آه شــــده در طلبــــت وا مانده / اشـک می ريزم و هم پا شـده ام با يادت / از وجـودم فقـــط این چشــم تر و پا مانده ... !/ [علی صفری]
هرکه فریادرس روز مصیبت خواهد / گو در ایام سلامت، به جوانمردی کوش / بندۀ حلقه به گوش، ار ننوازی، برود / لطف کن، لطف، که بیگانه شود حلقه به گوش ... !/ [سعدی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 1 ساعت و 37 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن