با داداشم رفتیم شیرینی فروشی ک شیرینی دانشگاهشو ازش بگیرم چشمم افتاد به یه کیک کاکائویی مث این عکسه با هزار تا امید از اونا گرفتیم بعد الان میبینم بینش مربای هویجِ فقط هم همون یه لایه روش شکلاته حالا باید دوباره این داداشمو مجبور کنم بره یه چیز دیگ بگیره من از اینا دوس ندارم
نمیدونم چرا الان یه حالتی دارم ک انگار 3 روز نخوابیدم از دیروز تا حالا هرچی میخوابم جبران نمیشهامروز ک کلا صب تو مدرسه همش تو چُرت میزدم عصرم سر کلاس زبان نمیتونستم خودمو رو صندلی نگه دارم
همیشه "بدترین" ضربه هارو از کسایی خوردم که برام "بهترین" بودن، نه که بهترین باشنا، ما خودمونو پیششون "کوچیک" کردیم اونا "بزرگ" شدن وگرنه بهتر از اونا زیاد بود/دسخط خودم
تو روحت خیلی از این کلمه استفاده میکنم مخصوصا از اول مهرنه ک هر معلم میاد سر کلاس من میبینمش شرو میکنه به درس دادن بهش میگمدیگ همه جا اکثرا ب کار میبرم
من از نوشتن یه متن ادبی متنفرم همچین انشایی نوشتم ک ذوق هنریم کور شد الان من با این انشای شاهکارم چ جوری میتونم بقیه رمانمو بنویسم؟اعتماد ب نفسی ک داشتم دود شد رفت هوا
این داداش من خیلی بیشعوره به هیچ عنوان نمیتونم باهاش کنار بیام خودش توی هرچیزی که بهش ربطی نداره دخالت میکنه و نظر میده حالا من میام درمورد خونه و دیزاینش و ک چ جوری درستش کنیم نظر بدم میگه تو حرف نزن بهت ربطی نداره بدجور ازش متنفر شدم این چند وقته همش رو اعصابمه
@سارا بچه ها این سارا دوست منه همینجور دارن تعداد دوستای من زیاد میشن اینجا بیاین دوست شین باهاشون این @ریحانـــ ه هم دوستمونهحالا ممکنه ریحانه یکم شیش بزنه ولی بچه های خوبین