امروز روز خیلی خیلی بدی بود هم اعصاب نداشتم هم حوصله حالا اینجاهم ک اومدم هیشکی نیس بدتر حوصلم سر رفت هردفه من نیستم همه کلی خطاب و خصوصی و دیدگاه میدن حالا ک هستم هیچی
داداشم اومده نشسته کنارم بلند شدم رفتم یه جا دیگ نشستم الانم دقیقا 1 ساعت و نیمه هی میخواد سر صحبتو با من باز کنه ولی من جوابشو نمیدماگه هم چیزی بپرسه یا سرمو تکون میدم یا شونه میندازم بالا حتی نگاهشم نمیکنم الان داره میسوزه فقط منم تصمیم ندارم تا 3-4 روز باهاش حرف بزنم حالا بقیه نقشه هایی ک براش کشیدم بماند این سری تا نیاد بگه غلط کردم بیخیال نمیشم
نمیدونم چرا نمیتونم تو جمع خانواده بشینم یه امشب که بابام خونه اس همه دور هم نشستن ولی من تو اتاقمم عمرا هم برم پیششون همشم به خاطر داداشمه ک نمیرم از بس چرتو پرت میگه هدفونمو زدم داره اهنگ گوش میکنم ک صداشو هم نشنوم