امشب ک از خونه خالم میومدیم ی 206 خلاف جهت خیابون چرخیده بود خرده بود تو درخت...خیلی صحنه وحشتناکی بود...همه جارو زمین خون بود..خیلی ناراحت شدم خداکنه کسی چیزیش نشده باشه
خب من الان بسیار هنوز توی شوک هستم دسیسه ی پیچیده ای بود! نوش ِ جونتون امتیازایی که از توی یخچال ِ پستم به خاطر دیدگاه گذاشتن خوردید ببخشید نبودم درست پذیرایی کنم
این نوشته برای تمامی #دختر هاست...تقدیم به تمام #دخترای دنبالریون...مرا#دختر مینامند مضمونی که جذابیتش نفسگیراست...دنیای #دخترانه من نه با شمع وعروسک بیدا میکند نه با اشک و افسون!اما تمام این ها را در بر میگیرد...من نه ضعیفم و نه ناتوان چرا که خداوند مرا بدون خشونت و زور و بازو می بسندد.اشک ریختن قدرت من نیست قدرت روح من است...اشک نمیریزم تا توجهی را به خواسته هایم جلب کنم،با اشکم روحم را میشویم!خانه بی من سرد و ساکت است چرا که شور هیجان زندگی با صدای بلند حرف زدن و موسقی گوش دادن نیست...زندگی ترنم لالایی ارامش بخشی را می طلبد که خدا در صدای من نهفته است.من تنها با ازدواج کردن و مادر شدن نیست که معنا میگیرم...من به تنهایی معنا دارم،معنای عمیقی در واژه ی#دختر بودن است.اگر فرهنگ غلط و کوتاه نظری مرا ضعیفه بخواند باز هم قوی تر از قبل بشت همین واژه سر بلند میکنم و لبخند میزنم...چرا که خداوند مرا #دختر افریده است و همین برای من کا[!]ت...!
یه روز در یه هوایِ کاملا آفتابی ورزش داشتیم .. دبیرمون به دفتر سپرده بود که دیرمیام .. به ما گفتن برین بیرون تا بیاد ... ما هم اصولا وقتی دوره همیم نمیتونیم آروم بشینیم ... یه سطلِ خالی همونجایی بود که نشستیم .. آروم از جمع خارج شدم و برداشتم سطلُ پراز آب کردم و آوردم همشُ ریختم رو سرِ صدف ... اون اینجوری شده بود در لحظه ی اول بعد کِ دید من بودم دنبالم کرد و هی جیغ و داد میکرد .. آخرش که منُ گرفت برد تو دسشویی شیلنگِ دسشویی رو گرفت تو سرم هردو عینِ موشِ آب کشیده بودیم ... بعد که دبیر اومد گفت ای چه وضشه و چرا اینجوری کردین ... صدف گفت خانوم بارون اومده بود آخه و کاملا جدی بود تو این حرفش ینـــی اوم موقه همـــه پخخخخخخششششششش بودن تا آخر زنگ با کاردک و بیل همه رو جَم کردیم