ینی من اینقد خوش شانس بودم خودم خبر نداشتم؟امروز سر کلاس اومدم اس ام اس بدم همینجوری در حال نوشتن داشتم آروم گوشیمو از جیبم میکشیدم بیرون ک ی دفه گفت تـَــــــــــرقاز تو جیبم شوت شد زیر میز معلممنم دقیقا همینجوری مونده بودم چ جوری برم بیارمشک ی دفه دیدم خود معلمم دست کرد گوشیمو بزداشت گذاشت تو جیبشاخر کلاس رفتم پیشش میگم:استـــادمیگ نمیدم برومن: استاد؟ اون:من : اوکی پس باشه مال خودت فقط اس ام اسامو باز نکن اهنگم میزاری صداشو کم کن- از رمانمم نخون ب دردت نمیخورن،-اها راستی تو عکسامم نرو شخصیهدهنش باز موند بیچارهاومدم برم گف:نخواستم بابا بیا ببرشو من
امروز اومدم برم کلاس هرچی گشتم روان نویسامو از تو کیفم پیدا نکرمبعد هی داشتم میگشتم ک دستم خورد ب ی چیزی داخل کیفهرچی دنبال زیپ گشتم ک ب اونجا راه پیدا کنه پیدا نکردمبعد ی دفه ی سوراخ تو زیپ مخفی کیفم یافتمچیزایی ک از توش در اومد ب شرح زیره: نوار منیزیم(کش رفته بودم از ازمایشگاه شیمی)لاک مشکی 3 تا دستبند 1 گوشواره 5 تا روان نویسرژ لبم و ایینههر چی از توش میومد بیرون دهن من بیشتر باز میشد
امروز تو فرودگاه ک رفته بودیم دنبال ننه بابام پسر دایی بابامو دیدیم ک از امریکا اومده بودبعد تا منو داداشمو دید یکم هنگ کرد بعد ی دفه وایساده بودم اومد دست انداخت دور شونه ی منمنم حالا خندم گرفته بود تو دلم میگفتم :مطمئنی درست بغل کردی؟میخوای من برم جلوتر کناریمو بغل کنی؟کناریم خواهرش بود اخهبعد دیگ هی سعی میکردم نخندم ولی ی لبخند خیلی گنده اومد رو لبم
من نمیدونم این کرما چ مشکلی با من دارناز تو ی هلو 6 تا کرم پیدا کردمدومی رو ک پیدا کردم دیگ بیخیالش شدم ولی وقتی شمردم 6 تا کرم توش بودنشد من ی بار هلو بخورم کرم نداشته باشهکرمای بدبخت حسود چشم ندارن ببینن من میخوام هلو بخورم
اصن تو این یخچال ما هیچی درستو حسابی نیس کدیشب اومدم پیتزا بخورم مزه شیرینی خامه ای میدادامشب اومدم شکلات بخورم اصلا مزه نمیدهعمرا دیگ من از تو این چیز میز بردارم
دارم با داداشم انیمیشن فصل شکارو میبینم دختره داره برا خرسه شعر میخونه:شبا میخوابی تو #بغل#اقا-فریبرزی عروسک داری ب اسم اقا فریبرزینی ترکیدم منعالی بود
امشب تو پیتزا فروشی داداشم گفت:میدونی تو تاریکی با دوست دختر باید چی کار کرد؟من:بوس؟میگ نوچ میگم بغل؟میگ نوچمیگم خو پس چی؟میگ غذاشو بدزدی بخوریمنم اینجوری
آخ جــــــــــــــونباز مامان و بابام دارن تنهایی میرن مسافرتاز فردا شب یکی باید بیاد منو داداشمو از تو خیابونا و رستورانا جمع کنهپارسال ک 20 روز رفتن مسافرت ما هرشب کافی شاپ و تو خیابون و سینما بودیمتازه ساعت 1 شب میرفتیم خونه بیهوش میشدیم
مامانم زن عموش مرده داره میره تهران بعد داره ب من ته چین مرغ یاد میده ک نیستن من غذا بپزممیگ مرغو بختم تو یخچاله برنجتو درست کن بعد اینارو هم با تخم مرغ قاطیش کنو ی سری توضیحات اضافهمیگم ولش کن ته چین سخته خودمو میلاد ک بیشتر نیستیمیا غذا از بیرون میگیریم یا همین مرغارو تو رب سرخ میکنم با پلو میخوریم چ کاریه این همه سختی بکشم؟مامانم ی:خیلی تنبلیمنم: لطف داری مامانم