یه همکلاسی دختر داشتیم، طفلک خیلی ساده بود . یه روز باهاش قرار داشتیم واسه آزمایشگاه دیر رسیدیم. گفت چرا دیر کردین؟ دوستم گفت: سلف بودیم! - ساعت 4 عصر؟! سلف که الان تعطیله! - داشتیم دیگا رو می شستیم! - دیگ؟! مگه شما باید بشورین؟! دیدم باور کرده زدم به لودگی: آره! هر ترم قرعه کشی می کنن یه بار تو ترم نوبتت میشه، ما پارتی داشتیم امروز شستیم. بعضیا بدشانسن شب امتحان نوبتشون میشه! ... آقا این رفت تو فکر... فرداش دیدم عین ماده پلنگ زخمی اومد طرف ما! نگو بعد ناهار رفته تو آشپزخونه سلف التماس و زاری که بزارن دیگ بشوره! آشپزا فک کردن نذر داره یا خله، گذاشتن بشوره، بعد گفته: بی زحمت اسم منو از قرعه کشی خط بزنین، شب امتحان به من گیر ندین! اونا هاج و واج! قضیه رو گفته آشپزا ترکیدن سرآشپز سلف سر این جریان همیشه هوامونو داشت و ته دیگ و گوشت قلمبه میذاشت برامون....
عمــــــــــــــــــــــــرا
14 سال و 2 ماه و 24 روز و 3 ساعت قبلشب دراز است و قلندر بیدار .فقط منتظرم ببینم و بخندم
14 سال و 2 ماه و 24 روز و 2 ساعت و 59 دقيقه قبلعمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا

14 سال و 2 ماه و 24 روز و 2 ساعت و 57 دقيقه قبل
14 سال و 2 ماه و 24 روز و 2 ساعت و 55 دقيقه قبل
14 سال و 2 ماه و 24 روز و 2 ساعت و 53 دقيقه قبل