الينا
اي دوست از بهر فراغت به كجا سر بزنم / شوق ديدار تو دارم بكجا پر بزنم
الينا
مرا در اندوه در ياب كه در شادي يار بسيار است.
الينا
ناامن ترين جاي دنيا همان آغوشي بود كه مي پنداشتم امن ترين جاي دنياست.
الينا
من از پاییز دانستم خزان آغاز زیبایی است اگر چه رنگ او زرد است حضور زندگی ، جاریست حضور زندگی جاریست
الينا
من از پاییز دانستم ز هرفصلی صفای زندگی پیداست اگر نیکو اگر زشت است هوای زندگی رنگی است سیاهی رافراری ده سراسر زندگی رنگی است هوای زندگی سبز است صفای زندگی آبی نگاه عشق بس زیبا سراسر زندگی نیلی
الينا
من از پاییز دانستم صفای زندگی تنها ، جوانی نیست و هر فصلی حکایت از زمان خویش می خواند ز هر فصلی صفای زندگانی هست
الينا
من از پاییز دانستم که هر رنگی دل انگیز است و هر رنگی ز اسرار خداوندی است اگر آبی ، اگر سبزی اگر سرخی،اگر زردی . . .
الينا
من از پاییز دانستم ز هر فصلی نشاط و لذت و شادی ست ز هر فصلی ،هوای تازگی جاری ست ز هر فصلی ،هوا بوی خدا دارد
الينا
من از پاییز دانستم خزان آغاز زیبایی است و هر رنگی دل انگیز است اگر چه رنگ رنجوری است در پاییز به من پاییز می گوید بهار با طراوت را اگر نیکو نمی داری اگر قدرش نمی دانی سرانجامش به پاییز است اگر از آن لطافت ها گریزانی اگر محزون و حیرانی سرانجامش چنین ، رنگی است
الينا
آری این پاییز درد است این همان است که من به تو آموختمش گفتن را این همان آینه ی شعر غم انگیز من است که تو خواندی آنرا به صدایی لرزان با همه تنهایی و همه درد غم انگیز فراق و تو هم خوب برایم خواندی این همان پاییز است که هوا سرخابی است و کلاغی سر هر کاج بلندی خفته است و همه شهر گرفته است ز آه و تو باید بروی! برو از این همه دلتنگی و غم شعر را زمزمه کن! که اگر من رفتم کوچ مردانه ی امید مرا می خواند که اگر من ماندم درد را می چشم و شعر تو را می خوانم!