الينا
در قصه عشق تو بسي مشكلهاست / من با تو بهم ميان ما منزلهاست
الينا
از درد نناليد كه مردان ره عشق / با درد بسازند و نخواهند دوا را
الينا
تا نخوانند مشو سبز به هر انجمني / كه نباشد به چمن قدر گل خود رو را
الينا
هر سر موي تو را جلوه ناز دگريست / نگهي سوي خود انداز كه ديدن داري
الينا
سرسبزي گلشن بود از همت اشكم / يك برگ چمن نيست كه شرمنده من نيست
الينا
ياد ان گريه مستانه كه ابر از مژه ام / آب مي برد و خيال لب دريا مي كرد
الينا
دل برايش هديه بردم سنگدل خنديد و گفت / دور اندازند مستان ساغر بشكسته را
الينا
غلط است اين تفكر كه بپنداريم زندگي مي گذرد ،بپذيريم اي عزيز زندگي مي ماند... من و تو مي گذريم .
الينا
ياد ايام جواني جگرم خون مي كرد / خوب شد پير شدم كم كم و نسيان امد
الينا
مي گويند دلتنگ نباشم ، مگر مي شود انگار به آب بگويند خيس نباش .