الينا
من آن مرغم كه باشد آشيانم سايه برگي / تواند جنبش بادي مرا بي خانمان كردن
الينا
تا به كي ناخن زني اي شانه دستت خشك باد / دل به اميدي در آن زلف پريشان بسته ايم
الينا
صد در صد موافقم ....شب يا روز ؟
الينا
تا تواني به جهان خدمت محتاجان كن / به دمي يا درمي يا قلمي يا قدمي
الينا
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم/ سرزنش ها گر كند خار ميغلان غم مخور
الينا
مي زني تيغ و نداني كه چسان ميگذريم / گرگ در گله ندارد خبر از حالت ميش
الينا
در خانه دل تا نبود جاي غمش تنگ /اي كاش كه از سينه بر آيد نفس ما
الينا
يا مرگ يا وصال كه فرهاد كوهكن / در عاشقي جز اين دو خيال دگر نداشت
الينا
نماندبلبلان را ذوق فرياد / در آن گلشن كه گلچين باغبانست
الينا
رفتي و روز مرا تيره تر از شب كردي / بي تو در ظلمتم اي ديده نوراني من
الينا
از پس عمري كه كردم قاصدي سويش روان / بخت بد بنگر كه پيغام من از يادش برفت
الينا
تا به كي پرسي براه عشق منزل در كجاست / هر كجا بارت به گل افتاد آنجا منزل است
الينا
تو اندر بوستان بايد كه پيش سرو ننشيني / و گرنه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم
الينا
تيغ كين بر رخ اغيار كشيدن ليكن / شكوه ها از تو مرا در دل زارست هنوز
الينا
روز ماه رمضان زلف ميفشان كه فقيه / بخورد روزه خود را به گمانش كه شب است