مادر منشین چشم به ره برگذر امشب
بر خان هی پر مھر تو زین بعد نیایم
آسوده بیارام و مکن فکر پسر را
بر حلقه ی این خانه دگر پنجه نسایم
با خواهر من نیز مگو: او به کجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
با دایه بگو: نصرت ، مھمان رفیقیست
تا بستر من را سر ایوان نکشاند
فانوس به درگاه میاویز! عزیزم
تا دختر همسایه سر بام نخوابد
چون عھد در این باره نھادیم من و او
فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
پیراهن من را به در خانه بیاویز
تا مردم این شھر بدانند که ؟ بودم
جز راه شھیدان وطن ره نسپردم
جز نغمه آزادی شعری نسرودم
اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
هر چند که کولی صفت از من برمیده است
او پاک چو دریاست تو ناپاک ندانش
گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده است
به گونه او بوسه بزن عشق من او بود
یک لاله وحشی بنشان بر سر مویش
باری گله ای گر به دلت مانده ز دستش
او عشق من است آه ... میاور تو به رویش
شھریست در خموشی و دیوارهای شھر
گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست
با خویشتن به زمزم هام این حدیث را :
یا هست آنچه نیست و یا نیست آنچه هست
داغم به لب ز بوسه یک شب که شامگاه
زخمی نھاد بر دلم و آشنا شدیم
با یک نگاه عھد ببستیم و او مرا
نشناخت کیستم ! سپس از هم جدا شدیم
شھریست در خموشی پرهای یک کلاغ
بر پشت بام کلب هی متروک ریخته
یخ بسته است ، گربه سر ناودان کج
مردی به راه مرده و مردی گریخته
ابلیس خدای بی سر و پاییست
انگشت نما شده به ناپاکی
تن شسته در آب چشمه خورشید
تف کرده بروی آدم خاکی
خندیده به بارگاه شیطانی
دندان طمع ز آسمان کنده
بنده ی غرور خویشتن گشته
زانو نزده به پای هر بنده
در بند کشیده ناخدایان را
خود نیز در انزوای خود زنجیر
از دوزخ و از بھشت آواره
در برزخ خویش مانده بی تدبیر
مطرود ، شما سیه کیشانید
کز بیم نیازمند یزدانید
لیکن چون به خویشتن پناه آرید
دانید که بندگان شیطانید
بهتره بگی کی یادش نیس.. ادم مگه میتونه زندگی اصلشو فراموش کنه ! زندگی پر از خنده پر از خوشی پر از زندگی ! همه چی بود ! اما حالا چی؟؟ حتا حسرت هم نمیتونیم بخوریم از فرط سردی
دوستانی که میخوان فضا رو خشک مذهبی کنن لطفا رعایت کنن و به حقوق همه احترام بذارن .لازم نیست که به کسی گوشزد کنه اگه گوشزد لازم باشه مدیر سایت خودش این کار و انجام میده
مادر منشین چشم به ره برگذر امشب
14 سال و 11 ماه و 28 روز و 21 ساعت و 34 دقيقه قبلبر خان هی پر مھر تو زین بعد نیایم
آسوده بیارام و مکن فکر پسر را
بر حلقه ی این خانه دگر پنجه نسایم
با خواهر من نیز مگو: او به کجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
با دایه بگو: نصرت ، مھمان رفیقیست
تا بستر من را سر ایوان نکشاند
فانوس به درگاه میاویز! عزیزم
تا دختر همسایه سر بام نخوابد
چون عھد در این باره نھادیم من و او
فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
پیراهن من را به در خانه بیاویز
تا مردم این شھر بدانند که ؟ بودم
جز راه شھیدان وطن ره نسپردم
جز نغمه آزادی شعری نسرودم
اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
هر چند که کولی صفت از من برمیده است
او پاک چو دریاست تو ناپاک ندانش
گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده است
به گونه او بوسه بزن عشق من او بود
یک لاله وحشی بنشان بر سر مویش
باری گله ای گر به دلت مانده ز دستش
او عشق من است آه ... میاور تو به رویش
لاااااااااااااااااااااااااااااااایک....مرسی
14 سال و 11 ماه و 28 روز و 21 ساعت و 32 دقيقه قبل