#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(7195 دفعه)
چشم هايت شايد از رفتن پشيمانم کند تا ابد در قطره هاي اشک پنهانم کند نه دلم مي خواهد اينک خام چشمانت شوم نه ببينم بي هوا يکباره لرزانم کند ساده مي خواهد خيالت کافر و عاصي شوم نيک مي دانم که لبهايت پريشانم کند شايد امشب زير باران اشک هايم گم شود بار ديگر خاطراتت بوسه بارانم کند مي شوم انگشت نماي خلق يا فکرت مرا کنج هر مخروبه اي افتاده تاوانم کند سيب سرخي را که حوا بر زمين انداخت تو داده اي بر دست من ناخوانده مهمانم کند يا بميرانم و يا برهم بزن اين حال را دوست دارم گرمي دستت مسلمانم کند دوست دارم دست در دستان تو عاشق شوم گردش ماه و ستاره پير خرقانم کند باز امشب دل برايت يک غزل پاره نوشت دوست دارم مشق چشمانت غزل خوانم کند
يک سيب حق ساراست ، بگو مگو ندارد سارا همين طرفهاست ، او جستجو ندارد ! وقتي زمين بزرگ است با قلبهاي کوچک خورشيد يا حقير است ، يا آبرو ندارد ! ما چشمهايمان را بستيم و گول خورديم بازيچه است شيطان.... ربطي به او ندارد !!
لاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایک
دقیقا مثه من
دقیقا مث من
دقیقا
هادی
امین متینا
سلاااااااااااااااااااااام.......
سسسسسسسسسلام به روی ماهت هادی جان
سلام امین جان......کجایی؟....کم پیدایی؟
همین نزدیکیا........من کلا کم پیدام .............!!
خدا به همراهتان.........
بسلامت
بهارچراگریه....محمد کتک واجبه اون بامن
ناگهان ديدم سرم آتش گرفت سوختم خاکسترم آتش گرفت چشم واکردم سکوتم آب شد چشم بستم بسترم آتش گرفت در زدم کسي اين قفس را وا نکرد پر زدم بال و پرم آتش گرفت از سرم خواب زمستاني پريد آب در چشم ترم آتش گرفت حرفي از نام تو آمد بر زبان دستهايم دفترم آتش گرفت
ديري ست که از دشنه و دشنام به دورم من ماهي خو کرده به اين تنگ بلورم از دوستي دشمن و از دشمني دوست گهواره ي لذت شده چون ذلت گورم پرورده ي نازم؛ چه نيازم به پريها؟ حالا که خود ماه در افتاده به تورم پيشاني ات اي دوست جهان تاب تر از پيش آيينه ي مصداقم و وابسته ي نورم نه غوره، نه انگور! شرابم بکن اي عشق! يا بي نمکم اين همه يا آن همه شورم اي آينه! هم صحبت من باش که ديري ست بي سنگ صبور است دل تنگ صبورم
دلم که تنگ ميشود نظر به ماه ميکنم درون ماه نيم شب ، تو را نگاه ميکنم به تو که فکر ميکنم هواس پرت ميشوم شبانه روز يکسره، من اشتباه ميکنم هزار گونه وسوسه سياه ميکند مرا … بدون هيچ واهمه، فقط گناه ميکنم بهانه گير و عاصي از تو و زمانه ميشوم تمام عمر خويش را فقط تباه ميکنم گرفته تيغ را به دست و مسخ مرگ ميشوم و خون سرخ خويش را خودم مباح ميکنم قلم زبانه ميزند هزار بيت لال را… ومن درون سطرها تو را سياه ميکنم دريغ سهم من فقط درون چاه بودن است ولي درون چاه هم تو را نگاه ميکنم
مي زند باران به شيشه،شيشه اما سرد و سنگين بي تفاوت،سرد و خاموش شايد از يک غصه غمگين شيشه در اوج سپيدي خسته از دلواپسي ها من نشسته گنگ و مبهم مي رسم تا عمق رويا آسمان همچو دل من خيس خيس از بي وفايي بر لبم نام تو دارم اي بهار من کجايي؟ تا به کي چون شيشه ماندن در نگاه قاب تقدير من همه ميل رسيدن دل ولي بسته به زنجير آمدم تا چشمهايت در دلم عشقي بکارد تو ولي گفتي که برگرد شيشه احساسي ندارد مي زند باران هنوز ..آه اين چنين غم در دل کيست؟؟ دست من بر شيشه لغزيد شيشه هم با بغض بگريست
آتش به جانم مي زني هر لحظه با افسونگري بر پا نکن آشوب و غم اين چند روز آخري يک روز با من خوبي و يک روز ديگر دشمني مجنون صحرا ديده را تا کي به دوزخ مي بري پاييز را آورده اي يکجا برايم ارمغان آفت زده خشکيده ام ،از شاخه هايم مي پري پا پيش بگذارم ، من از عمق نگاهت خوانده ام ته مانده ي اين آبرويم را دوباره مي بري حسرت به جانم مانده تا يکبار ديگر نيمه شب آرام با لبخند خود از خواب هايم بگذري ابري نمانده تا که بر آلام من گريه کند از من نمانده اين دم آخر به جز خاکستري آخر بگو بي معرفت با تو چه کردم من مگر بي وقفه داري مي زني بر زخمهايم خنجري پس مي دهم تاوان جرمي را نکرده روز و شب در چشم هايم شرم داري لحظه اي را بنگري ...! در کنج زندان عاقبت از دست خواهم رفت چون افسونگري مانند ليلي درس خود را از بري
گهگاه ميزند به سرم درد دل کنم با يک نقطه ثابت تمام روز «من» بي «تو» مردهاي متحرّک تمام شب… «من» بي «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز…
وقتي تو دلخوشي، همهي شهر دلخوشند خوش باش هم به جاي خودت هم به جاي من تو انعکاسِ من شدهاي… کوهها هنوز تکرار ميکنند تو را در صداي من آهستهتر! که عشق تو جُرم است، هيچکس در شهر نيست باخبر از ماجراي من شايد که اي غريبه تو همزاد با مني من… تو… چهقدر مثل تو هستم! خداي من!!
بيتو انديشيدهام کمتر به خيلي چيزها ميشوم بياعتنا ديگر به خيلي چيزها تا چه پيش آيد براي من! نميدانم هنوز… دوري از تو ميشود منجر به خيلي چيزها غيرمعموليست رفتار من و شک کرده است ـ چند روزي ميشود ـ مادر به خيلي چيزها نامههايت، عکسهايت، خاطرات کهنهات ميزنند اينجا به روحم ضربه، خيلي چيزها … هيچ حرفي نيست، دارم کمکم عادت ميکنم من به اين افکار زجرآور… به خيلي چيزها ميروم هرچند بعد از تو برايم هيچچيز… بعدِ من اما تو راحتتر به خيلي چيزها…
چشم هايت شايد از رفتن پشيمانم کند
14 سال و 11 ماه و 7 روز و 22 ساعت و 49 دقيقه قبلتا ابد در قطره هاي اشک پنهانم کند
نه دلم مي خواهد اينک خام چشمانت شوم
نه ببينم بي هوا يکباره لرزانم کند
ساده مي خواهد خيالت کافر و عاصي شوم
نيک مي دانم که لبهايت پريشانم کند
شايد امشب زير باران اشک هايم گم شود
بار ديگر خاطراتت بوسه بارانم کند
مي شوم انگشت نماي خلق يا فکرت مرا
کنج هر مخروبه اي افتاده تاوانم کند
سيب سرخي را که حوا بر زمين انداخت تو
داده اي بر دست من ناخوانده مهمانم کند
يا بميرانم و يا برهم بزن اين حال را
دوست دارم گرمي دستت مسلمانم کند
دوست دارم دست در دستان تو عاشق شوم
گردش ماه و ستاره پير خرقانم کند
باز امشب دل برايت يک غزل پاره نوشت
دوست دارم مشق چشمانت غزل خوانم کند