چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ايم
اھل زمانه را به تماشا نشسته ايم
بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج
بیخود امید بسته و بیجا نشسته ايم
ما را غم خزان و نشاط بھار نیست
آسوده ھمچو خار به صحرا نشسته ايم
گر دست ما ز دامن مقصد كوته است
از پا فتاده ايم نه از پا نشسته ايم
تا ھیچ منتظر نگذاريم مرگ را
ما رخت خويش بسته مھیا نشسته ايم
يكدم ز موج حادثه ايمن نبوده ايم
چون ساحلیم و بر لب دريا نشسته ايم
مرا عمري به دنبالت كشاندي
سرانجامم به خاكستر نشاندي
ربودي دفتر دل را و افسوس
كه سطري ھم از اين دفتر نخواندي
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سركشي ھم فشاندي
گذشت از من ولي آخر نگفتي
كه بعد از من به امید كه ماندي
جان مي دھم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازيانه او خم نمیكنم
افسوس بر دو روزه ھستي نمي خورم
زاري براين سراچه ماتم نمي كنم
با تازيانه ھاي گرانبار جانگداز
پندارد آنكه روح مرا رام كرده است
جان سختیم نگر كه فريبم نداده است
اين بندگي كه زندگیش نام كرده است
بیمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي
جز زھر غم نريخت شرابي به جام من
گر به من تنگناي ملال آور حیات
آسوده يك نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگي نسپارم به صد فريب
مي پوشم از كرشمه ھستي نگاه را
ھر صبح و شام چھره نھان میكنم به اشك
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
اي سرنوشت از تو كجا مي توان گريخت
من راه آشیان خود از ياد برده ام
يك دم مرا به گوشه راحت رھا مكن
با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام
اي سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمي دگر بزن كه نیفتاده ام ھنوز
شادم از اين شكنجه خدا را مكن دريغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
اي سرنوشت ھستي من در نبرد تست
بر من ببخش زندگي جاودانه را
منشین كه دست مرگ ز بندم رھا كند
محكم بزن به شانه من تازيانه را
چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ايم
15 سال و 1 ماه و 25 روز و 40 دقيقه قبلاھل زمانه را به تماشا نشسته ايم
بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج
بیخود امید بسته و بیجا نشسته ايم
ما را غم خزان و نشاط بھار نیست
آسوده ھمچو خار به صحرا نشسته ايم
گر دست ما ز دامن مقصد كوته است
از پا فتاده ايم نه از پا نشسته ايم
تا ھیچ منتظر نگذاريم مرگ را
ما رخت خويش بسته مھیا نشسته ايم
يكدم ز موج حادثه ايمن نبوده ايم
چون ساحلیم و بر لب دريا نشسته ايم