amin
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود/ از هرچه زندگیست دلت سیر می شود/ گویی به خواب بود جوانیمان گذشت/ گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود/ کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی/ بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود..
amin
غنچه از خواب پريد ، و گلي تازه به دنيا آمد خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد خار رنجيد ولي هيچ نگفت ساعتي چند گذشت ، گل چه زيبا شده بود دست بي رحمي آمد نزديک گل سراسيمه ز وحشت افسرد ليک آن خار در آن دست خزيد و گل از مرگ رهيد صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت : سلام...
amin
خواهم امشب را که با غم سر کنم /دفتري با اشک چشمم تر کنم/ نام آن دفتر نهم ديوان عشق/ اشک را عنوان آن دفتر کنم.
amin
وقتي از غربت ايام دلم مي گيرد مرغ اميد من از شدت غم مي ميرد دل به روياي خوش خاطره ها مي بندم باز هم خاطره ها دست مرا مي گيرد.
amin
چو کس با زبان دلم آشنا نيست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم چو ياري مرا نيست همدرد ، بهتر که از ياد ياران فراموش باشم
نه عقابم نه كبوتر اما
15 سال و 1 ماه و 23 روز و 1 ساعت و 44 دقيقه قبلچون به جان آيم در غربت خاك
بال جادويي شعر
بال رويايي عشق
مي رسانند به افلاك مرا
اوج میگیرم اوج
مي شوم دور ازين مرحله دور
مي روم سوي جھاني كه در آن
ھمه موسیقي جان ست و گل افشاني نور
ھمه گلبانگ سرور
تا كجاھا برد آن موج طربناك مرا
نرده بال و پري بر لب آن بم بلند
ياد مرغان گرفتار قفس
مي كشد باز سوي خاك مرا