amin
گریزانم از این مردم که با من، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند /ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پیرایه بستند
amin
زجمع آشنایان می گریزم ، به کنجی می خزم آرام و خاموش/ نگاهم غوطه ور در تیرگیها ، به بیمار دل خود می دهم گوش
amin
نمی دانم چه می خواهم خدایا ، به دنبال چه می گردم شب و روز/ چه می جوید نگاه خسته من ، چرا افسرده است این قلب پرسوز
amin
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست /آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست /می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد/ آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست/می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند/ از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است /راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو /تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست/ طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود/ روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست....
amin
نیازم را نمیگویم تا بدانی............ میگویم تا فراموشم نشود.............
amin
رفتن را بار دیگر میخواهم ببینم ............اما نه ازتو .......با تو..........
amin
خدايا بينشى به مابده كه درمورد راه رفتن كسى قضاوت نكنيم تا زمانى كه باكفش هايش راه نرفته ايم