احمد
الـلـهـــم عـجــل لـولـیـک الـفـــــــرج . . .
احمد
قفسم را مشکن ، تو مکن آزادم ، گر رهایم سازی ، به خدا خواهم مرد ، من به زنجیر تو عادت دارم ! تو محبت کن بگذار تا عمریست ، من بمانم چو اسیری به حریم قفست ..
احمد
به زخمهایم مــے نگرے … ؟! درد ندارند دیـــــــــــــــگر … روزے که رفتـــــــــــــــے ، مرگ تمام درد هایم را با خودش بـــــــــــــــرد ! مرده ها کـــہ درد نـــــــــــــــمے کشند … !
احمد
بـــرگ ِ پـــاییــزی راهـی نـدارد جـــز سُــــــــقوط…. وقـتی می دانـد درختـــــــــــ … عِشــق ِ بَـــرگ ِ تـــــازه ای را در دِل دارد
احمد
به نسل های بعد بگویید … که نسل ما نه سر پیاز بود نه ته پیاز … نسل ما خود پیاز بود … که هر که ما رو دید گریه کرد
احمد
هی کافه چی نیمکت هایت را تک نفره بچین اینجا همه تنهایند
احمد
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه ان ثانیه ها خواهم مرد شعله ها بی تو زبی رنگی دریا گفتند موج در موج دراین خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز دراین فاصله ها خواهم مرد…… .
احمد
میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد ، پس خدانگهدار میگویم شاید از سر اتفاق ، یک نفر دست هایش تکان بخورد .
احمد
حکایت من ، حکایت کسیه که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ...! دلباخته ی سفر بود ، اما همسفر نداشت ...! حکایت کسیه که زجر کشید، اما ضجه نزد ...! زخم خورد اما زخم نزد ...! زخم داشت و ننالید ، گریه کرد اما اشک نریخت ...! وفا دار بود ، ولی وفا ندید ...! حکایت من ، حکایت کسیه که پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه زندگی کنن ...!
احمد
ترا از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را برو با دیگران ای بی وفا دلبر خداحافظ
احمد
همه از مرگ می ترسن من از رفیق نا مرد
احمد
به نامردی نامردان قسم جانا که نامردی که نامردان خجل گشتند از بس تو نامردی
آمین یا رب العالمین
13 سال و 6 ماه و 13 روز و 16 ساعت و 50 دقيقه قبلآمـــــــــــــــــــــــــــین
13 سال و 6 ماه و 13 روز و 14 ساعت و 5 دقيقه قبل