دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

احمد

حکایت من ، حکایت کسیه که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ...! دلباخته ی سفر بود ، اما همسفر نداشت ..... درباره »
احمد
مرد - مجرد
امتیاز: 2122

دنبال‌شدگان

(472 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(314 کاربر)

گروه‌ها

(6 گروه)

بازدید

احمد
13870702081.jpg احمد

الـلـهـــم عـجــل لـولـیـک الـفـــــــرج . . .

احمد
احمد

آدمـــــ هـا کـه " عـوض " می شونـد … از " سـلام " و " شـب بـخیـر " گـفتـنشان مـی شود ایـن را فـهمیـد ! از "بوسه هایشان " از " حـرف هـا " و " نـگاه هـا " از گـودال هـای ِ عـمیـقی کـه بیـن ِ تــو و خـودشان می کـَـنـند و تـویـش را پُــر از دلیـل مـی کُنـند

احمد
احمد

میــــــشِه تَـــنهایی بــ ــازی کَــرد میـــشِه تَـــنهایی خـــَندیـد میــــــشِه تَـــنهایی ســَفَر کـــَرد ولـــی خـــِیلی ســـَختِه تـــَنهایی… تـــــَنهایی رو تَـــحـــَمُل کـــــَرد

احمد
احمد

شب ها خوابم نمی برد… از درد ضربات شلاق خاطراتت روی قلبـــــم بی انصاف… محکم زدی ، جایش مانده است…

احمد
احمد

ترجیح مــےدهم همــﮧ را غریبــﮧ صـدا کنم.! تا وقتــے از پشت خنجر میزنند… با خودم بگویم…...….. بـے خیال..! از غریبــﮧ بیش از ایـن انتظارے نیست

احمد
احمد

احمد
احمد

بیچاره عروسک دلش میخواست زار زار گریه کند اما خنده را بر لبانش دوخته بودند

احمد
احمد

ای غریبه آشنایم می شوی …؟ تو طبیب غصه هایم می شوی …؟ من همیشه گریه هایم بی صداست … تو صدای گریه هایم می شوی …؟ مشق هایم را نوشتم باد برد … شاهد این ادعایم می شوی …؟ من نمازم را همیشه خوانده ام … تو خدای قصه هایم می شوی …؟ نذر کردم تا بیایی از سفر … ای غریبه آشنایم می شوی …؟ .

احمد
احمد

سایه ام امشب ز تنهایی مرا همراه نیست گر در این خلوت بمیرم هیچ کسی آگاه نیست من در این دنیا به جز سایه ندارم همدمی این رفیق نیمه راهم گاه هست و گاه نیست

احمد
احمد

دختری از کوچه باغی میگذشت یک پسر در راه ناگه سبز گشت در پی اش افتاد و گفتا او سلام بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام دختر اما ناگهان و بی درنگ سوی او برگشت مانند پلنگ گفت با او،بچه پروی خفن می دهی زحمت به بانویی چو من؟ من که نامم هست آزیتای صدر من که زیبایم مثال ماه بدر من که در نبش خیابان بهار میکنم در شرکت رایانه کار دحتری چون من که خیلی خانمه بیست و شش ساله ،مجرد،دیپلمه دختری که خانه اش در شهرک است کوی پنجم،نبش کوچه،نمره شصت در چه مورد با تو گردد هم کلام با تو من حرفی ندارم والسلام

این ارسال را بازنشر کرده است.
احمد
احمد

خانمــی با همســــــرش گفــت اینچنیـــــن : کای وجــــــودت مــــایه ی فخـــــر زمیــــــن ! ای که هستـــی همســـری بس ایــــده آل ! خواهشــــی دارم .. مکُــــن قال و مقـــــال ! هفــــت سیـــــن تازه ای خواهــــــم ز تـــــو غیـــــــر خرج عیـــــد و … غیــــر از رختِ نو “سین” یک ، سیّاره ای ، نامــــش پـــــراید تا برانـــــــــم مثـــــــل بـــــرق و مثــــــل باد “سین” دوم ، سینــــه ریـــــزی پُر نگیـــــــن تا پَــــرَد هــــوش از سر عمّـــــه شهیــــن ! “سین” سوم ، یک سفـــــر سوی فـــــرنگ دیـــــــــدن نادیــــــــده هـــــــای رنـگ رنـگ “سین” چارم ، ساعتی شیـــــک و قشنگ تا که گویـــــم هست سوغـــات فرنــــــگ !

احمد
احمد

احمد
احمد

گرچه ناآگاه خنجر مي زنند دوستان هم گاه خنجر مي زنند گاه بهر مال اشباه الرجال گاه بهر جاه خنجر مي زنند روز روشن، خيل شاعر پيشگان با هلال ماه خنجر مي زنند بانوان دل نازك و كم طاقتند با كمي اكراه خنجر مي زنند پيروان حكمت «خيرالامور...» در ميان راه خنجر مي زنند «مؤمنان آئينه يكديگرند» ليك اما، آه خنجر مي زنند عارفان هم گاه گاه از پشت سر في سبيل الله خنجر مي زنند عده اي هق هق كنان و عده اي قاه اندر قاه خنجر مي زنند اي برادر بد به دل وارد مكن در زمان شاه خنجر مي زنند

احمد
احمد

ما که رفتیم نگران ..... خوشبحال دگران فک کردین میخوام چیز دیگه بگم نه من بی ادب نیستم تا بعد

احمد
احمد

هر که گرگش را دراندازد به خاک... گـــفت دانــایی که : گــرگی خــیره سر هــــست پــــنهان در نــــهاد هــر بشر! لاجـــــرم جـــــاریست پــــیکاری سُـترگ روز و شب مــــا بـین این انسان و گرگ زور بازو چــــاره ی این گرگ نیست صاحب انــــدیشه دانــد چـــاره چیست ای بـــسا انــسان رنــــجور پــــریـــش سـخت پــیـچیده گلـوی گـــرگ خویش وی بـــــــــسا زورآفرین مـــرد دلیر هست در چــــنگال گرگ خود اسیر **** هــر که گرگش را دراندازد به خـاک رفــته رفــته مــی شود انـسان پـــاک وانکه از گرگش خورد هردم شکست گرچه انسان می نماید،گـرگ هــست! وآنــکه با گـرگش مدارا می کنــد خــلق و خـوی گرگ پیدا می کند **** در جــــــــوانی جــان گرگت را بگیر وای اگـــر ایـــن گرگ گردد با تو پیر روز پیری گر که باشی همچو شیر نـــــــاتــو