خاطره گفتم یاد دوستهایی افتادم که روزگار و بازیهاش هر کدوممونو به نوعی از هم جدا کرد ... یکی رفت خارج یکی رفت یه شهر دیگه زندگی کنه یاد اعظم و فریبا که پایه های همیشگیه کوه رفتنو گشت و گذار ما تو تهران بودن ...یاد احمد رضا که دوست خوبمون بود با احساسات قشنگش .... یاد خشایار و حرفهای عاقلانش... یاد شلوغ کردنهامون تو هر جا که میرفتیم تا جایی که صدای همه در میومد ...یاد روزایی که هر کدوممون غذا میپختیم که کل بندازیم ...یاد روزهای برفی و بارونی و بسیار گرم که ما فقط دنبال تجربه بودیم و اصلا برامون مهم نبود آب و هوا چطوره یاد امتحان دادنهای فریبا که میکشت منو دلم گرفت الان هممون تجربه هامونو کردیم شلوغیهامونو کردیم نشستیم یه گوشه ی دنیا و فقط مینویسیم
فدات خوبم امتحان دارم سوم بعد امروز عصر میخوایم بریم مسافرت اصلا به فکر من نیستن که اعصابم بهم ریخته ...ارکید خبرای جدید دارم برات نبودی ببینی چه خبر بوده