*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
مهربون تر از تو هم کسی هست ؟
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
عجب !!!!!! جدا عجب داره ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
از این به بعد یه رفتار متقابل باهاش در پیش میگیرم باشه هستم نباشه نیستم ناز کشیدن کار من نیست ....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
چقدر زود دورت میکنن از من ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
انتخاب واحد کنم حتما میرم باشگاه ثبت نام میکنم گور بابای اونایی که گفتن من نباید ورزش کنم تکواندو رو میذارم کنار قبول ولی میرم باشگاه حتی شده بدمینتون ولی همراه با بدنسازی خسته شدم از خونه نشستن دیگه وقتشه برگردم سمت زندگی عادی یک سال استراحت کافیه دیگه ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
2 ساعت مانده تا شکست داداشم در شرط بندی خودم میدونم چه گندی زدم ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
اگه فقط یک لحظه ،یک لحظه جای من و مشکلاتم بودید دیگه به این مشکلات ریز اخم که هیچ فقط میخندیدید ...خدا نیاره روزیو که به نقطه ای برسی که در جواب همه چی به صورت گنگ نگاه کنی همه بگن به چی نگاه میکنی...بخند عزیزم همه غم دارن اما اونی پیروزه که طاقت بیاره تو زنده ای و باید زندگی کنی با شادی، چون لیاقتشو داری...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
پیری برای جمعی سخنرانی میکرد. لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند. او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید. او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟ گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
الان تو این حال فقط صدای ابی فاز میده اونم با بلندترین درجه ...دست خودم نیست نمیتونم طاقت بیارم کسیو ناراحت ببینم خودم از اون بدتر میشم مخصوصا اگه جزء عزیزانم باشه....