*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
داداشم میگه دلم واسه خنده هات تنگ شده !
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
زندگی با تهوع ...نوع جالبی از زندگی که خدا نصیب هر کس نمیکند جز مقربانش !
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
درخت هم که باشی من دارکوبی می شوم ... که هفتاد و سه بار در دقیقه تو را می بوسد.
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
یاد زمان بودن وحید افتادم اون موقع ها که همه ی ارسالهارو میشد دید ...یادش گرامی همیشه پستهاش مفهوم دار بود میگفت طهور من واسه خواننده ارزش قائلم ...جاش خالیه !
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
نباید فراموش کنیم که ایرانیها خیلی سخت میخندن ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
حديثِ حاضرِ غایب، شنــیدهای؟ من در میان جمع و دلم، جای دیگرست...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
رفتم بیرون اومدم خوب قطعا بدون گوشی چون به خودم قول دادم ....اومدم دیدم کلی پیام دارم و چقدر میس کال ...2 تا از پیاممها از یک دوست قدیمی بود خیلی خوشحالم کرد همزمان کلی هم ناراحت شدم ...منو سولماز هم باشگاهی و جفت مبارزه تو تکواندو بودیم اون قد و وزنش خیلی بیشتر از من بود ولی اینقدر با هم جور بودیم که تحمل میکردیم یادمه اولین بار که باهاش فیت داشتم چنان دولیویی زدم تو صورتش که کلاهش پرت شد استادمون تا چند دقیقه داشت تشویقم میکرد ...سولماز گریه کرد بعد اون شدیم دوست صمیمی ...این مدت مشکلات من باعث شد از هم دور بشیم تا چند روز پیش که همو اتفاقی تو خیابون دیدم ...حس تناقض دارم با خود الانم و اون دختر قبلی ...