تقبّل الله اعمالکم و غفّرالله ذنوبکم و صیّرالله رذائلکم إلی الحسنات و وفّقکم الله علی کثرة العمل الخالص.أیّدکم الله علی درک حقائق الدّین و الشّرعیة و جعلکم من أنصار قائم الحق و أعوانه و المسارعین إلیه.والمستشهدین بین یده. بجاه محمّد و آل محمّد
دیروز...........تنها کسی ک خیلی بلندو محکم باهام خدافظی کرد طهورا بود................بلند گفت خدافظ کتی خانوم..............این کتی خانوم اخرش نظر همه رو جلب کرد.............
با راحیلی قرار گذاشتیم عصری برم دنبالش بریم دور دور بعد از الان تغییر نیم ساعت به نیم ساعتهاش شروع شد هی اس میده طهورایی نیم ساعت بعدش بریم میگم باشه راحت باش آخرشم میگه نه همون ساعت اولی بریم بهتره بیا دنبالم
باید عرض کنم که با توجه به اینکه بنده اولین و اولین نفری بودم که فهمیدم یک نفر آخرش تونست این سربازی 15 سالشو تموم کنه و کارتشو بگیره و با عرض تبریکات به این فرد و تمام دوستانش که تو این مدت یک سرباز را تحمل کردن و بهش به جای آش پادگان غذای خوب دادن مجلس جشنی داریم بسیار با شکوه بفرمایید به این رهایی یافته تبریک بگین عقده نشه براش جوونه میره کار دست خودشو ملت میده
از خاطرات ِ سفری که به #میتینگ ختم شد !!! آقا از مشهد بلیت با کلی دوندگی پیدا کردیم اونم قطار اتوبوسی درجه یک... خیر سرمون چند شب خوب نخوابیده بودیم گفتیم تخت بخوابیم !!! رفتیم با کلی تأخیر نشستیم راه افتادیم به سمت ِ سمنان ... کناریم یه پیرمرد ِ مهربون بود ، کلی حرف زدیم و خوردیم از اون #چیزا که دیروز باهم خوردیم اینا ... ساعت شد یک شب و خواب چیره شد ، اصلا یه وضعی داشت صدا میزد به #پیرمرد مهربون ِ سفر گفتم آقا تو بالا بخواب منم میرم پایین زیر صندلی روزنامه پهن میکنم میخوابم ... #آقا رفتیم تخت گرفتیم خوابیدیم ،بعد ِ دو ساعت حس کردم کنار ِ دریا تو #آب آروم دارم دست و پا میزنم و خیلی بهم میچسبه !!! یه چند بار که تاب خوردم دیدم نه #واقعا تو آب دارم دست و پا میزنم ، تو نگو صندلی عقب آب معدنیش افتاده و قشنگ همش اومده ِ زیر ِ من که احساس ِ کنار ِ #دریا بهم دست داده بود #آقا هیچی دیگه بلند شدم رفتم طرف رو از خواب بیدار کردم گفتم خانم چه وضعشه آخه چرا #شیلنگ آب رو ول دادین تو حیاط ِ ما ... #دیدی چیکار کردی با پیرهنم بنده خدا مونده بود چی بگه !!! #بخندین دیگه
پنج نفر رو از قلم انداختم نمیشناختم اما بهشون بگین و از این حرفا ... : ) (عکس وسط ِ مجلس یادتونه ک ِ همین ِ خب ) !!! : )
#خطاب بهانه ای ساده بود تا همین جا براتون یه خط بنویسم ...
به خاطر ِ اینکه #دیروز تو جمع ِ دوست داشتنی تون راه دادین و #لحظات ِ شیرینی رو در کنار ِ هم رقم زدیم ... از سرپایی بودن ِ #مصطفی گرفته : ) تا اخمهای کتی و حرفهای ِ شیرین ِ امیر و خنده های ِ #فرشید و ... و ....
همشون واسم شد یه خاطر ِ شیرین که تو دفتر ِ کوچیک ِ زندگیم ثبت شد ...
#سپاسگزارم به خاطر ِ نگاههای ِ قشنگتون و حضور ِ سبزتون