اِبی بن بست. . .
این ساعت هم دیگر کوک نمی شود ! تکان نمی خورد ! خشک شده است ! انگار او هم در رفتنت <مــات> شد ...!
اِبی بن بست. . .
یک نفر ، همیشه یک نفر نیست.. یک نفر ، گاهی <همه> است ! شاید حالا بتوانی بفهمی ، وقتی غروب ِ یک روز ِ تعطیل ، دلم برای ِ<تـــو> تنگ می شود ، چه دلتنگی عظیمی ِ را به <دوش> می کشم ...!
اِبی بن بست. . .
کاش می توانستم راحت حرف بزنم ... چیزی بگویم از دلتنگی ... میان آدم های دلتنگی که در این اتاق مجازی جمع شدند ... فقط می گویم منم مثل تو دلتنگم ..
اِبی بن بست. . .
گفت: حالت را نمی پرسم می دانم خوبی, عکس هایت همه با لبخندند!! و نمی دانست عکاس که می گوید سیب… من یاد حماقت حوا می افتم و پوزخند می زنم…
اِبی بن بست. . .
در افقی سرد به حجم غرور تو می اندیشم می دانم یک شب تلخ باز خواهی گشت که دیگر نشانی از قلب من نیست
اِبی بن بست. . .
قاصدک بی خبر ... قاصدک بی هدف ... می رود .......... به دورترین حسرتی که ورود ممنوع شد ...!