اِبی بن بست. . .
روزی ملا نصرالدین بسیار ناراحت بود...دوستش او را در بازار دید و پرسید: ملا چه شده؟ملا جوابی ندادو رفت...روز بعد باز هم دوستِ ملا، او را ناراحت دید و هر چه از او سئوال کرد او پاسخی نداد و رفت...روز سوم باز هم دوستِ ملا، او را ناراحت دید... این بار خیلی اصرار کرد تا بداند ملا برای چه ناراحت است... ملا گفت: چی بگم آخه؟ کره خره من، بدون دم به دنیا آمده... دوست ملا گفت: خب اینکه غصه خوردن نداره؟! ملا جواب داد: چطور غصه خوردن نداره؟؟؟ اگه روزی روزگاری در گل فرو رفت من کجاشو بگیرم بکشمش بیرون؟!
اِبی بن بست. . .
در روزگاری زندگی می کنیم که مردمانش , به هر هوس و شهوتی عشق میگویند ... هر عریان و هر سیاه چشمی را , زیبا می نامند و هر جانور دو پایی را انسان
اِبی بن بست. . .
می نشینم آه میکشم ! راه می روم ، آه میکشم ! درس میخوانم ، آه میکشم ! چت می کنم ، آه میکشم ! ساکتم ، آه میکشم ! حرف میزنم ، آه میکشم !! این آه های ِ از ته ِ دلم تمام نمیشوند هیچوقت.. می دانم... منتظر نیستم زمانی برسد ، که تمام شوند ! فقط کاش عُمقشان "کمتر" شود... کاش !!
اِبی بن بست. . .
تـمام " مَــن" دارد " تـــ♥ـــو " مــے شـود ...