arash-reza
داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.
arash-reza
عجب روز جالبیه---- به شدت الان گرسنمه دارم ضعف میرم اونقدر که حتی نمیتونم بخوابم حالا این به کنار فردا ازمون هم دارم ی ازمونی که فکرمو مشغول کرده -تازه امروز قرار بود برم دوره خبرنگاری اس ام اس دادم به یکی از رفقا گفتم ببینه چجوری شده اوضاع- برای فردا چه استرسی دارم خوبه ازمون مهمی هم نیست ولی.....
arash-reza
عجب گیری کردم ها: امروز دیگه با خودم گفتم دیگه نمیام نت بعد صبح مصمم از خواب بیدار شدم داشتم برنامم رو میچیدم گفتم اینترنت نمیخوام برم اما اهنگ که میتونم گوش بدم اول سیستمم رو روشن کردم بعد دیدم ی اف برام اومد اونو جواب دادم گفتم خوب ایمیلام رو هم چک کنم بعدش گفتم ی سر بزنم به کلاب بعد... بعد... بعد... الان ساعت شدش 2 ای خدا من مثلا میخواستم امروز سفر هم برم ها این دیگه چه مشکلیه
arash-reza
دارم اهنگ میم مثل مادر رو گوش میدم چقدر قشنگه
arash-reza
شیشه نازک احساس مرا دست نزن.......چندشم میشود از لکه انگشت دروغ
arash-reza
به بابام گفتم: چقدر عیدی میدی امسال بهم؟ میگه : چطور؟ گفتم: هیچی ، میخوام روش حساب کنم. گفت : برو خدارو شکر کن امسال با این گرونیا هنوز از خونه پرتت نکردم بیرون
arash-reza
یهو دلم گرفت خیلی .............. نه غمی ندارم خودم اما دلم گرفت نه برای کسی نه..........ولی.......
arash-reza
میدونم شنیدید اما کاملتر میگم برای اونایی که میگن : محرمِ.........
arash-reza
نمیدونم چرا اما این سریال چاردیواری رو اونقدر ها دوست دارم فکرکنم منم الان میتونم بگم عاشقشم از عید 89 که اونجا بودیم و این رو میدیدم یادمه چه روزایی رو گذروندم چه بلاهایی که سرم نیومد چه تلاشایی که نکردم و الان.......... دوسال از عمرم دقیقا گذشت و من....... الان واقعا پیرتر شدم پیرتر با اینکه خیلی جووونم بعضی وقتا ازین که میبینم سالم بیرون اومدم متعجب میشم بعد یادم میاد همچین سالم هم نیست با همه معجزاتی که رخ داد اما هنوز اثارش همراهمه هر روز و هرشب اینکه میگم معجزه شاید بخونی و فکر کنی که اره...... اما نمیتونی بفهمی نمیشه
اره رفیق...
13 سال و 5 ماه و 16 روز و 23 ساعت و 4 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 16 روز و 23 ساعت و 1 دقيقه قبل:-(
13 سال و 5 ماه و 16 روز و 22 ساعت و 37 دقيقه قبل توسط آندروید
13 سال و 5 ماه و 16 روز و 22 ساعت و 36 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 16 روز و 9 ساعت و 38 دقيقه قبل