arash-reza
داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.
arash-reza
یکی به منم کمک کنه گیج شدم کلی
arash-reza
یادم نبود خاطره چهارشنبه سوری رو براتون بگم: اقا ما که خطر از کنار گوشمون گذشت بعد ده سال دوباره رفیتم چهارشنبه سوری کلی گشتیم و گشتیم از هاشمیه پیروزی طرقبه تا صارمی برگشتیم پارک خورشید هم بسته بودن خلاصه بالاخره ی جا پیدا کردیم وسط ترکیدن و ترکوندن و رقصوندن و خندیدن و پریدن بودیم یهویی چشات روز بد نبینه دیدم 4 - 5 نفر شروع کردن به فرار منم داد زدم فلانی فلانی ماموراااااااااا یهویی همه ریختن به فرار من کم تجربه اومدم زرنگی کنم از وسط خیابون فرار کنم داشتم پشت سرم رو نیگاه میکردم که کجان مامورا یهویی خوردم زمین تا اومدم بلند شم دیدم ی دونه غول با کلاه کاسکت و ازین زرها چیه اسمش وایساده خلاصه رو زمین سعی داشتم فرار کنم یارو اومد منو بگیره نمیدونم از کجا یکی دیگه پیدا شد اونو گرفت(طفلی)منم خودمو جمع و جور کردم د بدو این دفعه دیگه پشتمم رو نیگاه نکردم فقط جلوی رومو میدیدم و ویراز میدادم مثل ...... پشت سرم صدای دوتا دختر ناله مبکردن فریاد میزدن ولش ولش کن گویا مامورا خونواده رو گرفته بودن ولی من که غزل رو خونده بودم بد جور میزدن نامردا
arash-reza
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد. در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت... یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد. پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید. کشاورز گفت: خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم. کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟
arash-reza
اینو میگم: مشهد و آلاسکا در تیررس "تائپودونگ 2" رفتیم برای شهادت باید زود نمازای قضام رو ادا کنه ازین رهبر کره شمالی د.ی.و.ا.ن.ه بازی بعید نیست اگه رفتیم حلالمون کنید
arash-reza
628 نفر تایید صصلاحیت شدنننننننننننننننننننننن؟ چجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
arash-reza
چرا اعلام نمیشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
arash-reza
جالبه: تمدن بهایی است که انسان بابت ازادی خود میدهد
arash-reza
این قدر از مهر ننویسید دیگه باور کنید داشتم میرفتم تو حس غم و غصه .حداقل مراعات ما هارو بکنید که سر کاریم و وقت واسه غصه خوردن نداریم(خدایا شکرت)
اره رفیق...
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 42 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 39 دقيقه قبل:-(
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 15 دقيقه قبل توسط آندروید
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 14 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 16 روز و 11 ساعت و 16 دقيقه قبل