دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

arash-reza

arash-reza
مرد - مجرد
امتیاز: 1713.21

دنبال‌شدگان

(433 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(396 کاربر)

گروه‌ها

(57 گروه)

بازدید

arash-reza
arash-reza

داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.

arash-reza
arash-reza

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و... آن را روی آتش می ریزم ! گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد! گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟ پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
arash-reza
arash-reza

@سارا : )

این ارسال را بازنشر کرده است.
arash-reza
arash-reza

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید: نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند. کشیش گفت: بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم. خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی. اما در مورد من چی؟... من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟ می دانی جواب گاو چه بود؟

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
arash-reza
arash-reza

@نیلوفر میخواستم بخندونمت اما پیدا نکردم نشد که لبخند رو لبت بیارم اما:

این ارسال را بازنشر کرده است.
arash-reza
arash-reza

@وحـــــید همه تولدتو تبریک گفتن چیزی نموند من بگم نه والللا چی بگم: تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخك عزیزم دوستت دارم تولدت مبارك

arash-reza
arash-reza

در قرون وسطا کشيشان بهشت را به مردم مي فروختند و مردم نادان هم با پرداخت مقدار زیادی پول قسمتي از بهشت را از آن خود مي کردند. فرد دانايي که از اين ناداني مردم رنج مي برد دست به هر عملي زد نتوانست مردم را از انجام اين کار احمقانه باز دارد تا اينکه فکري به سرش زد… به کليسا رفت و به کشيش مسئول فروش بهشت گفت: قيمت جهنم چقدره؟ کشيش تعجب کرد و ...گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم. کشيش بدون هيچ فکري گفت: ۳ سکه. مرد سراسيمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهيد.کشيش روي کاغذ پاره اي نوشت: سند جهنم . مرد با خوشحالي آن را گرفت از کليسا خارج شد. به ميدان شهر رفت و فرياد زد: من تمام جهنم رو خريدم اين هم سند آن است ديگر لازم نيست بهشت را بخريد چون من هيچ کس را داخل جهنم راه نمي دهم. اين شخص مارتين لوتر بود که با اين حرکت، نه تنها ضربه اي به کسب و کار کليسا زد، بلکه با پذيرش مشقات فراوان، خود را براي اينکه مردم را از گمراهي رها سازد، آماده کرد. . .

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
arash-reza
arash-reza

@اتا امانت شما رو رسوندم به اقا میدونی کی اونجا بودم دم غروب وقتی که خورشید میخواد غروب بکنه نقاره زن های حرم ازون بالا میدونی که کجا رو میگم؟ از مناره ها شروع میکنن به نواختن طبل میزنن و میزنن صداش تو کل حرم میپیچه لدتی داره دیدن نقااره ها وااااااااااااااااای

این ارسال را بازنشر کرده است.
arash-reza
arash-reza

اعتراف میکنم..........بدقول ترین برادر روی زمین هستم بیشتر از هزار تا قوا دادم و به کمتر از ده تاش عمل کردم ولی همچنان وقتی بهش قول میدم یک کارو براش انجام میدم بازم قبول میکنه

arash-reza
arash-reza

@سارا : ) هیچی دیگه تولدت مبارک عید چی؟ خوب عیدم مبارک؟

این ارسال را بازنشر کرده است.
arash-reza
arash-reza

@{MITRA}{فرشـــته*♥*کوچولــــو} منو یاد خاطره ی شنبه ام انداختی : قرار شد با رفیقام بریم سد وسایلو برداشتیم بذاشتیم تو ماشین اومدم روشن کنم ماشینو گفتم غذاهارو برداشتین؟ حمید نگاه کرد به حسین گفت برداشتی اونم گفت تو باید برمیداشتی .اقا منم ساکت نشستم گفتم یکیشون میره میاره دیگه (سکوت کردم که به من چیزی نگن) خلاصه این به اون اون به این میگفت برو بیار برو بیار دیدن زورشون نمیرسه حسین که عقب بود گفت من میخوابم رسیدیدم منو بیدارکنید دراز کشید ....حمید ی نگاهی به من کرد گفت برو بیار گفتم بعله!!! گفت به من چه اقا خلاصه کنم یک ربع کامل دم در تو ماشین نشسته بودیم هیشکی نمیرفت بیاره ... دیگه عصبانی شدم گفتم برو بیار دیگه میخواست یادت نره دعوا کردم باهاش یهویی با ی حسی حاکی از درموندگی گفت نمیشه با ماشین بریم تو خونه بیاریم؟: LD از خنده ترکیدم بعد پیاده شد و رفت بیاره در حین پیاده شدن اینو گفت::: پاهای پرتوان من **برس به داد دل دردمند من

این ارسال را بازنشر کرده است.
arash-reza
arash-reza

@♥ ♥یا حسین... و @مسیحا رو بردن جهنم فرداش با لباس سیاه و کثیف بر گشتن، پرسیدن چرا این جور شدین؟ گفتن خدا وکیلى کار دو نفر نبود ولى خاموشش کردیم !!

این ارسال را بازنشر کرده است.
arash-reza
arash-reza

این مردونگی نیست اقا قدرت هم نیست :

arash-reza
arash-reza

سخنرانیه دکتر شروع شد شبکه خبر

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
arash-reza
arash-reza

اینم خبر ویژه امروز::::::تماس پنتاگون با دانشگاه کلدونیان گلاسکو: سوابق تحصیلی حسن روحانی را در اختیار ما بگذارید::: به نقل از سایت انتخاب ساعت یازده صبح