arash-reza
داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.
arash-reza
منم میرم تنهایی حوصله ام سر رفت همگی بای مواظب دوستاتونم باشین
arash-reza
تجربه ی من در 5سال دانشجویی ام: واحد ها نه از بین میروند و نه پاس میشوند بلکه از ترمی به ترم دیگر انتقال میابند !
arash-reza
یه شب سه نفر اشتباهي دستگير ميشن و در نهايت ناباوري به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم ميشن.... نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته الهیات خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه .... کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته .... به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن. نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ... کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ... به بی گناهی اون هم ایمان میارن و آزادش میکنن .
arash-reza
مکالمات این روزهای منو فامیل : من : ای وای من دیگه چرا ? من دیگه بزرگ شدم عیدی زشته . . . . فامیل: خفه شو بگیر...
arash-reza
یکی از خاطرات سیامک انصاری در یکی از سفرهاش با مهران مدیری: ما با مهران سفر زیاد رفتیم. اما یک سفر شمال خیلی خاطرهانگیز داریم که هر وقت یادم میافتد کلی با هم میخندیم. من عاشق شناکردن هستم؛ شنا در دریا. آن مسافرت ما توام شد با توفانی بودن دریا. من ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدم و زدم به آب. موجهای بلندی میآمد و مهران مدام داد میزد: «سیامک برگرد، غرق میشیها، بیا از آب بیرون میخواهیم برویم شبهای برره را شروع کنیم، تو نقش اولی بیا...» و من وسط حرفها مهران از خنده ریسه میرفتم.
arash-reza
یعنی یهویی این جمعه شد این همه خوب؟ اقا من صبح 4 ساعت کلاس داشتم نرفتم گفتم بیخیال الان بهم زنگ زدن گفتن استاد پیچوندشون اصلا نیومدش حتی ساعت دوم
arash-reza
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و ... او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت. به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت
اره رفیق...
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 7 ساعت و 3 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 7 ساعت قبل:-(
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 6 ساعت و 36 دقيقه قبل توسط آندروید
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 6 ساعت و 35 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 16 روز و 17 ساعت و 36 دقيقه قبل