دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

arash-reza

arash-reza
مرد - مجرد
امتیاز: 1713.21

دنبال‌شدگان

(433 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(396 کاربر)

گروه‌ها

(57 گروه)

بازدید

arash-reza
arash-reza

داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.

arash-reza
arash-reza

خداحافظ دوستم خداحافظ

arash-reza
arash-reza

منم میرم تنهایی حوصله ام سر رفت همگی بای مواظب دوستاتونم باشین

arash-reza
arash-reza

تجربه ی من در 5سال دانشجویی ام: واحد ها نه از بین میروند و نه پاس میشوند بلکه از ترمی به ترم دیگر انتقال میابند !

arash-reza
arash-reza

یه شب سه نفر اشتباهي دستگير ميشن و در نهايت ناباوري به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم ميشن.... نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته الهیات خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه .... کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته .... به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن. نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ... کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ... به بی گناهی اون هم ایمان میارن و آزادش میکنن .

arash-reza
arash-reza

مکالمات این روزهای منو فامیل : من : ای وای من دیگه چرا ? من دیگه بزرگ شدم عیدی زشته . . . . فامیل: خفه شو بگیر...

arash-reza
arash-reza

دیروز بابام تو خونه داد میزد "آبرومونو نبر !!!! آبرومونو نبر !!!! " تو اتاق بودم گفتم برم ببینم داداشم باز داره چ کار مي کنه ( آخه تو کار پخش تجهیزات برا چارشنبه سوریه ) ) دیدم بابام داره دنبال مورچه میدوئه !!!! گفتم چ کار مي کنيد؟؟؟? گفت : داره "آبرومونو میبره "! نیگا کردم دیدم مورچه با ریفیقش دوتايي دارن يکي از پسته هامونو میبرن ) خداییش حق داشت بابام اونطوري داد میزد

arash-reza
arash-reza

یکی از خاطرات سیامک انصاری در یکی از سفرهاش با مهران مدیری: ما با مهران سفر زیاد رفتیم. اما یک سفر شمال خیلی خاطره‌‍انگیز داریم که هر وقت یادم می‌افتد کلی با هم می‌خندیم. من عاشق شناکردن هستم؛ شنا در دریا. آن مسافرت ما توام شد با توفانی بودن دریا. من ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدم و زدم به آب. موج‌های بلندی می‌آمد و مهران مدام داد می‌زد: «سیامک برگرد، غرق می‌شی‌ها، بیا از آب بیرون می‌خواهیم برویم شب‌های برره را شروع کنیم، تو نقش اولی بیا...» و من وسط حرف‌ها مهران از خنده ریسه می‌رفتم.

arash-reza
arash-reza

@Aಊ¡R ձ ŦÁŃĦÁ # ☹

arash-reza
arash-reza

@آرتـنـوس کمی گریه ام گرفت راستش وقتی ببینم بشنوم یا حتی بخونم یکی حتی یکم بی پول شده ناراحت میشم

arash-reza
arash-reza

@μøℌαмα∂ґℯẕαヅ

arash-reza
arash-reza

یعنی یهویی این جمعه شد این همه خوب؟ اقا من صبح 4 ساعت کلاس داشتم نرفتم گفتم بیخیال الان بهم زنگ زدن گفتن استاد پیچوندشون اصلا نیومدش حتی ساعت دوم

arash-reza
arash-reza

یهویی یادم انداخت: ی دوست خیلی صمیمی دارم بعضی شبا میرم خونه اونا میخوابیم خلاصه اقا ی شب ما شام سوسیس خوردیم با نوشابه من حسابی تشنم بود روم نشد بهش بگم اب میخوام نه نوشابه خلاصه خوابیدیدم من نیمه شب گذشته بود بد تشنه بودم بلند شدم دیدم خوابیده بیخیال شدم نوشابه کنار دستم بود خوردم خوابیدم خوابم نمیبرد نیم ساعت بعد دوباره بلند شدم دیدم هفت پادشاه خواب میبینه منم خیلی تشنه بودم بازم دلم نیومد بیدارش کنم نوشابه خوردم دوباره اقا دیگه شد دمدمای صبح بدجوری داشتم هلاک میشدم بلند شدم بیدارش کردم حمید حمید حمید ...... گفت: چیه چته؟ گفتم تشنمه حمید ......برگشت گفت: دوباره گرفت و خوابید

arash-reza
arash-reza

@ناهيد برای اینکه گشتم دارویی پیدا نکردم کلمه ای نیافتم

این ارسال را بازنشر کرده است.
arash-reza
arash-reza

@aloNE** تخیل: انبار واقعیات؛ مشترکاً به شعرا و دروغگویان تعلق دارد!

arash-reza
arash-reza

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و ... او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت. به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت