آرزو
کفش هایم کجاست ،میخواهم،بی خبر راهی سفر بشوم مدتی بی بهار طی بکنم دو سه پاییز در به در بشوم یک نفر در غبار سرگردان،یک نفر مثل برگ در طوفان میروم گم شوم برای خودم ،کم برای تو دردسر بشوم داستانی شدم که پایانش ،مثل عصر جمعه دلگیر است نیستم در حدود حوصله ها پس چه بهتر که مختصر بشوم دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیات خلوت نیست گاه گاهی سری بزن ،نگذار،با تو از این غریبه تر بشوم
آرزو
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد میخواهی کودک باشی کودکی به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد و آسوده اشک می ریزد بزرگ که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ...
آرزو
دست های تو با من نمی سازند دست های تو مرا نمی سازند دست های تو خرابم می کنند قرار نیست بگذارم ویرانی ام زبانزد شود من هنوز آن قدر ها هم عاشق نیستم تا دیر نشده باید لغت نامه را باز کنم "خداحافظ" را با احتیاط بردارم با احترام بگذارم اش پشت در خانه ات و تا خط پایان گریه ها هر چه تند تر بدوم......
آرزو
بــغــضَــتـــــ را فـ ـــرو نَــــده . . . گــلــدان ِ دلـَ ـــم ، رو بــه " خـشـکـیـــدَن " اسـتـــــ . . . !
آرزو
اشتباه من این بود هرجا رنجیدم لبخند زدم فکر کردند درد ندارم سنگینتر ضربه زدند
آرزو
آنجا که باد نمی وزد انسانها دو دسته می شوند آنهایی که بادبادکشان را جمع می کنند ، و آنها که می دوند تا بادبادک بالا بماند...
آرزو
می خواهم خودم را بُر بزنم؛ شاید این دست تو بیایی!!
آرزو
می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم. نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه. می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم.
آرزو
من اعتقاد دارم
اندازه دوست داشتن مهم نیست
کیفیتش مهمه:
همیشه یک دونه
دوست داشته باشیم ولی مردونه....
آرزو
عاشق بهترین ها نباش
بهترین باش
تا بهترین ها عاشقت باشند
آرزو
دلم برای کودکیم تنگ شده.... برای روزهایی که باور ساده ای داشتم همه آدم ها را دوست داشتم... مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود... ... دلم می خواست "ممُل" را پیدا کنم از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود دلم برای خدا تنگ شده ... خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم... دلم برای کودکیم تنگ شده ... شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت ...