آرزو
به دنبال واژه مباش...کلمات فریبمان می دهند،وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود فاتحه کلمات را باید خواند."دکتر علی شریعتی"
آرزو
مثل یک درنای وحشی تا افق پرواز کن قصه ای دیگر برای فصل زیبا ساز کن
آرزو
من نیز گاهی به آسمان نگاه میكنم دزدانه در چشم ستارگان نه به تمامی آنها تنها به آنها كه شبیه ترند به چشمان تو
آرزو
با چشمهایم
لبهایت را میبوسم
بگذار بین پرستش و عشقبازی و هوس
تو را این گونه با چشمهایم
پرستش کنم ...
آرزو
شاید سالها بعد در گذر جاده بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود...
آرزو
من خسته ام! خسته از این همه فاصله ای که بین "من" و "خودم" افتاده من دلتنگم واسه "منی" که خوب و پاک و صمیمی بود... ولی حالا نیست...گم شده من دلنگرانم...واسه روحی که پاک بود و حالا... بیچاره دلم بیچاره دلم بیچاره دلم...
آرزو
گاهی خیال میکنم روی دست خدا مانده ام.... خسته اش کرده ام!!!..... خودش هم نمی داند با من چه کند...!!
آرزو
دل است دیگر
یا شور می زند
یا تنگ می شود
یا می شکند
آخر هم مهر سنگ بودن
می خورد روی پیشانی اش...
آرزو
سکوتی بود بر قلبم که با آن میزدم فریاد اگر از شهر غم رفتی مرا هرگز مبر از یاد
آرزو
تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب من فدای تو به جای همه گلها تو بخند اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز ریسمانی کن از آن موی درازتو بگیر تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
آرزو
روزگار می گذرد ولی دلم هرگز خنک نخواهد شد حتی توی این هوای سرد زمستان...
آرزو
قـرار بـود باشـی نـه بـرای من ! کـه در عمق پاسخ بـه یک حسـرت .. قـرار بـود تـو را آویـزان کنـم بــه خواب هایی کـه بیشتـر از خودت حضور داشتنـد در چشمـانم .. قـرار بـود سپیـد پوش این آسمـان من هـم سپیـد تن کنـم بـرای دامـادی کـه تو باشی ! .. بـاور کن قــرار بـود این خط ها ، فقط یکـ شعـر باشـد امــا ، انگــار بهـانـه دادم دست چشمهایم ...
آرزو
نمی خواستم بگویم اما گاهی تراژدی مضحکی است دردهای تو ای ذهنِ تک بعدی من!