آرزو
گاه آرزو میکنم ای کاش برای تو پرتو آفتاب باشم تا دستهایت را گرم کند اشکانت را بخشکاند و خنده را به لبانت بازگرداند پرتو خورشیدی که اعماق تاریک وجودت را روشن کند روزت را غرقه ی نور کند یخ پیرامونت را آب کند
آرزو
به هیچ روزی پس ات نمیدهم! به هیچ ساعتی به هیچ دقیقهای به هیچ، هیچی! سخت چسبیدهام تمامت را
آرزو
آن قدر قوی شو، که تا وقتی کسی را درست نشناخته ای به خودت اجازه ندهی دوستش داشته باشی
آرزو
وقتی تو نیستی ، نگاهم حوصله نمی کند پایش را از چشمم بیرون بگذارد. . .
آرزو
از 3 نفر هرگز متنفر نباش : فروردینی ها، مهریها، اسفندی ها ... چـون بهتـرینن 3 نفر رو هرگز نرنجون: اردیبهشتی ها ، تیری ها ، دی ـی ها ... چـون صادقن 3 نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت برن: شهریوری ها ، آذری ها ،آبانی ها ... چـون به درد دلت گوش میدن 3 نفر رو هرگز از دست نده: مرداد ـی ها ، خرداد ـی ها ، بهمن ـی ها ... چـون دوست ِ واقعی ان
آرزو
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ٬ لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم ٬ لمس کن این با تو نبودن ها را ٬ لمس کن ... لمس کن
آرزو
بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود /بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود /ما خدا را با خود سر دعوا بردیم /و قسم ها خوردیم /ما به هم بد کردیم ما به هم بد گفتیم /ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم /و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم /روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم/ از شما می پرسم ما که را گول زدیم ؟
آرزو
من نمیفهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردهــا... از چشمها و شــانهها و دستهایشــان از آغوششان از عطر تنشـان، از صدایشــان... پررو میشوند؟ خب بشوند. مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفتهایم؟ مگر ما به اتکــاء همین دستها همین نگاهها همین آغوشهـا، در بزنگاههای زندگی سرِپا نماندهایم؟... من بلد نیستم در سـایه، دوست داشته باشم من میخواهم خواستنم گوش فلک را کر کند. من میخواهم مَردَم حتی اگر مردِ من هم نبود دلش غنج بزند ازاینکه بداندجایی زنـــی دوستش دارد.....
آرزو
کاش می شد این بار که تنها به آغوش خلوت ان باغ پناه می برم زیر برگ ریزان درختان پاییزی . . . کنار آن سرو بلند . . . دو دست ناگهان چشمانم را آهسته بپوشاند و صدایی آشنا نزدیک گوشم که می گوید: . . . سلام!............. سلاااااااااااااااااااااام دوستان ، صبح اول هفته همگیتون بخیر
آرزو
فاصـ♥ـله هارا بگذار برای خــ♥ــودشان تا مـــ♥ـــیتوانند قـــ♥ـــد علم کنند، چه بـــ♥ـــاک.. مـــ♥ـــا از ورای تمام حـــ♥ـــصار ها بازهم عاشـــ♥ـــقانه میگوییم.
آرزو
«رستــگاری نزدیــک لای گــلهای حیــاط ...» همــان گــلهایی کــه هــر روز صبح کــه من پا میشـــوم - و تــو با عجــله فــرار میکنـــی - لـه میشونـــد؛ و مــن تا شــب منتــظر میمانــم تا شایــد موقــع برگشـتن، دوبــاره از رویشان بگــذری و آنــدو شونـــد
آرزو
/ مَنـ / اگر مے خَندم تنهـــآ بهـ اجبار عکآس استـ (!) وگرنهـ . . . / بے تو /. . . منَـ کجآ ؟ خَندهـ کجآ ؟ ...