آرزو
ترا با همین دستها آفریدم و دانه دانه بر سقف آسمان دوختم ای کهکشان به قامت این باور تبر مزن که من از تاریکی می ترسم
آرزو
-خاطزاتت در مخفی ترین گوشه ذهنت بگذار و کسی را شریک نکن . -هرگز ... هرگز -جنازه ها را زیره خاک دفن می کنند بدست لاشخورها نمی سپارند ...
آرزو
حالا زیر پای احساسم علف سبز می شود مشتی خاک بر می دارم وبر چشم ارزو می پاشم
آرزو
آفتابی که در نگاه توست مرا به ظهرترین تابستان می برد هواشناسی حق دارد ؛ سخت ترین زمستانها را پیش بینی کند ؛ وقتی تو نباشی !
آرزو
نه من .... نه مزرعه .... نه مترسک مجروح و نه داسهای بیکار به هجوم ملخها فکر نکردیم یاد دستهای عزیزت برای آتش زدن دل ما کافی بود
آرزو
مردان سرزمین من تا پیش از اولین بوسه تا قبل از آغوش نخستین تا شروع تپش های بی امان دلتنگی تا آغاز قصه ای که در گوشت زمزمه می کنند عاشقند. اما ........!!!!!!
آرزو
تمام سال من بی تو پر از سوز زمستونه صدای خنده رو هیچکس نمی شنوه از این خونه تو رفتی و نگاه من یه دریا درد و غم داره یکی انگار توی سینه ام گل یائس داره میکاره بی تو قلب جهنم هم مثل خونه واسم سرده با اون حالی که تو رفتی محال بازی برگرده دارم یخ میزنم بی تو تا فرصت هست آخه برگرد تو این سرمای تنهایی نمی شه حفظ ظاهر کرد جای خالی تو داره همه دنیــا مو میگیره بی تو آسون ترین کارا واسم سخت و نفس گیره بی تو همصحبت شب هام همین چهار دونه دیواره بی تو این سقف هم سقف نیست ازش دلتنگی میباره
آرزو
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد , سارا به سین سفره مان ایمان ندارد بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم , یا سیل می بارد و یا باران ندارد بابا انار و سیب و نان را می نویسد , حتی برای خواندنش دندان ندارد انگار بابا همکلاس اولی هاست , هی می نویسد این ندارد آن ندارد بنویس کی آن مرد در باران میاید , این انتظار خیسمان پایان ندارد ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط , بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
آرزو
خدا مرحم تمام دردهاست. هر چه عمق خراش های وجودت بیشتر باشد، خدا برای پر کردن آن، بیشتر در وجودت جای میگیرد.
آرزو
میگن وقتی کَسی رو دوست داری هر چند وقت یک بار یادآوریش کُن تا فراموش نکنه که کَسی هست که همیشه به یادشه .............
آرزو
عشقم را نه از روی جملات نامه هایم بلکه از چشمانم بخون! کلمات عشق با شکوه مرا حقیر و کوچک می کنند... برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتاب ها نرو... جوابش را در قلبت خواهی یافت
آرزو
اینجا زمین است ساعت به وقت انسانیت خواب است! دل عجب موجود سخت جانی است! هزار بار تنگ می شود... می شکند... می سوزد... می میرد... و باز هم می تپد
آرزو
به جهنم که پیر میشوی دیوانه !!!!! چروکِ زیر چشمانت همانقدر زیباست که چینِ رویِ دامنت
آرزو
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست. باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم .....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم. و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تومیرساندآنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم. گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده...
آرزو
آمدم امشب به میخانه تمنایت کنم / می نمیخواهم بیا ساقی تماشایت کنم بیقرارم ساقی از میخانه بیرونم مکن / کرده ام می را بهانه تا تماشایت کنم